«رنج ما، رنج کمی نیست، ما تلخی تمامی این سالها را به کام چشیدیم، آن هم در ابعادی هولناک، چون در این میان دل خوشیِ امیدمان هم از کف رفت. آخر کدام انسان است که انکار کند قلباش چه اعتلایی یافت و سینهٔ آزادش چه تپشِ نابی آن روز که دید اولین سپیدهٔ نو میدمد، آن روز که حرف از حقوق بشر شنید و از اینکه این حقوق گویا عامی و خاص نمیشناسد، از آزادی شوقانگیز شنید و از برابریِ ستودنی آدمها. آن روز در هر دلی این امید جوانه زد که از این پس هر کس مختار زندگی خودش خواهد بود، به نظر میآمد آن زنجیری گسسته میشود که سررشتهاش را بطالت و خودپرستی در دست داشت و بسیاری کشورها را به اسارت گرفته بود.