از گریهٔ او متأثر شده، اما احساس خود را در پس لبخند پنهان میکند.
کاترینا: (در جای خود مینشیند.) من فقط (به هقهق میافتد.) میخوام با اولین حقوقم بشقابهای نو بخرم! (آن دو بهگرمی میخندند.) جدی میگم. سروسامونی به این خونه میدم. یه قالیچه میخرم!
ادی: بعد هم میذاری میری.
کاترینا: نه، ادی!
ادی: (با نیشخند) چرا نه؟ زندگی همینه. میری یکشنبه به یکشنبه میآی دیدنمون، بعد ماه به ماه، آخرش هم کریسمس به کریسمس، عید به عید.