
بریدههایی از کتاب پس از سقوط
۳٫۰
(۴)
حقیقت اینه که هر وقت همهجا تاریکه، اون مثل یه نور میمونه واسهم.
پویا پانا
قدرت یا از وجدان پاک ناشی میشه یا از وجدان مُرده.
علی دائمی
قدرت یا از وجدان پاک ناشی میشه یا از وجدان مُرده. ندیدن پلشتیهای خودت ـــــ قدرت میآره! همینطور حقانیت! پس وجدان رو بکُش. بکُشش.
پویا پانا
و چقدر زنی که جذاب نیست باید دلیر باشه! چقدر باید بر رفتار خودش مسلط باشه که موزههای هنری رو به آتش نکشه.
جوان
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
یادته؟ اونقدر باهام حرف میزدی تا خوابم ببره؟
کوئنتین: من یه وقتی روزها و هفتهها کنار تو نشستهم، مَگی، ولی تو هیچوقت یادت نمیآد. کلی با ماشین گردوندمت تا آروم بگیری؛ ساعتها با قایق توُ دریاچه گردوندمت و بچههای دفتر، شمال و جنوب رو دنبال من میگشتهن، ولی تو فقط بدیها یادت میمونه.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
میکی: فقط یه چیزی رو میتونم با اطمینان بهت بگم ـــــ هیچوقت مقصر نباش.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
نباید ازدواج میکردیم. میدونستم. به محض اینکه ازدواج میکنی، همهچی عوض میشه. هر مردی رو دیدهم از زنش متنفر بوده.
پویا پانا
اون موقع یه دانشجوی خشک و خالی پزشکی بود، با جیب خالی، پدرم راهش نمیداد توُ خونه. کسی چه میدونست پزشک حاذق و بزرگ سنگ کیسه صفرا میشه؟ جوون بیچاره، همهش برای من کتاب میآورد بخونم، داستان، شعر، فلسفه، و خدا میدونه چه چیزهای دیگه! یه دفعه حتی یواشکی باهم رفتیم کنسرت راخمانینوف...
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
مادر: (در حال بالارفتن از پلهها) دوست ندارم دیر برسیم این بار.
پدر: وقت زیاده؛ نیم ساعت دیر برسیم، عروس نمیزاد.
مادر: اینقدر کنایه نزن! پسره عاشق شده، چیش اینقدر وحشتناکه؟
پدر: همهشون با پول من عاشق میشن.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
میدونی؟ وقتی دو تا زن باهم پچپچ میکنن و تا پیدات میشه ساکت میشن...
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
کوئنتین: (با خندهای برخاسته از رنجی فراوان، فریاد میزند:) باور کن اون موقع معتقد بودم زنه خودش نمیدونه لخته! بهشت روی زمین!... بابا، اون شوهر داشت! چطور ممکنه زنی که تشخیص میداد کوارتت زهی بوداپست داره خارج میزنه، زنی که حاضر نبود جوراب ابریشمی بپوشه، چرا، چون ژاپنیها به منچوری حمله کرده بودن، زنی که شوهرش ـــــ دوست من و استاد پرهیزگار حقوق ـــــ داره بیرون اون پنجره روی چمنها اولین استیناف من به دادگاه عالی رو اصلاح میکنه ـــــ و دارم نوک کلهش رو از بالای سینۀ زنه میبینم، ببین تو رو خدا!... معلومه که میفهمیدم، ولی این همونیه که خودت تن به پذیرشش میدی! تن میدی بپذیری که چیزی که داری میبینی اصول رو به مخاطره بندازه!
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
کوئنتین: چطور میتونی همچنان امیدوار باشی؟ من خودم رو از شر امیدواریها خلاص کردهم، میفهمی؟
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
حقیقت از نظر من، اینه که این حزب سر تا پاش توطئه و تبانیه... بگذار حرفم رو تموم کنم. به نظر من، ما فریب خوردیم؛ از حقطلبی ما سوءاستفاده کردن و خرج مقاصد روسها کردن. و من معتقدم ما دیگه نمیتونیم به این حقیقت پشت کنیم، به صِرف اینکه ارتجاع هم همین رو میگه. منظورم اینه که ـــــ بیایید عشقمون نسبت به همدیگه رو از این منجلاب سیاسی جدا کنیم. عشق ما اون حزب نبود، عشق ما حقیقتِ همدیگه بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
و چه چیزی باعث میشه فکر کنم در پایان روز حتماً باید برم خونه؟ متوجهاید؟ اون هم روزی که ناغافل هیچ چیزش مقدر نیست. فقط... «حالا»ست که، تیکتیک، تموم میشه.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
خیلی مسخره و بیمعنیه که این شهر پُر از آدمهاییه که سر و دست میشکنن با یکی آشنا بشن، لوئیز.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
نباید ازدواج میکردیم. میدونستم. به محض اینکه ازدواج میکنی، همهچی عوض میشه. هر مردی رو دیدهم از زنش متنفر بوده.
پویا پانا
فکر میکنم بدبختی من از روزی شروع شد که بالا رو که نگاه کردم... دیدم کرسی خالیه. قاضیای دیده نمیشه. چی باقی موند؟ یه بگومگوی لایتناهی با خودت، اقامۀ دعوای هستی در برابر کرسی قضاوت خالی
احسان
یهدفعه یه در دیدم که کوبۀ برنجیش کلۀ بزرگ شیر بود؛ دویدم؛ در زدم؛ مادرم در رو باز کرد. زندگیم برگشت!
احسان
با اینهمه، اون بوسه میتونه حقیقی باشه. یا شاید هم اصلاً خیانتی در کار نیست و آدم رو نمیشه سرزنشکرد، مثل درختها و گربهها و ابرها؟... آره، همینه، نظر من همینه؛ ولی اگه همۀ ما اینجوری هستیم، چی ما رو در امان نگه خواهد داشت؟
لوئیز پدیدار میشود.
یا سؤال احمقانهایه؟
لوئیز: یه خواب دیدم. میخوام برات تعریفش کنم.
کوئنتین: (دردمند) اصلاً در امان میشه بود؟
احسان
مغز رنگی ندارد، ولی خاطرهها برخلاف پسزمینۀ خاکستری آن درخشاناند.
Morteza Ghaffari
... نه، عشق نیست؛ من همۀ اینها رو دوست داشتم، همهشون رو! و آگاهانه همهشون رو به ناکامی کشوندم، به مرگ کشوندم تا خودم بتونم زندگی کنم، همونطور که اونها من و همدیگه رو کشوندن، با یه کلام، یه نگاه، یه حقیقت، یه دروغ ـــــ همهشون هم با عشق!
کاربر ۶۹۶۳۰۰۷
ندیدن پلشتیهای خودت ـــــ قدرت میآره! همینطور حقانیت! پس وجدان رو بکُش. بکُشش. (نگاهی به مسیر خروج لوئیز.) همه رو بدون، هیچی رو اعتراف نکن، صورتت رو از ته بتراش، تولدها رو بهخاطر بسپار، درِ ماشین رو باز کن، لوئیز رو بچسب، نه با حقیقت، با توجه نشوندادن. در تنهایی نامطمئن باش، در رختخواب تمامعیار. در یک کلام، مرد باش... و به دنیا بپیوند.
علی دائمی
میدونی... روز به روز بیشتر متوجه میشم که من به زندگی مثل یه پروندۀ حقوقی نگاه میکردم. برام عبارت بود از یکمشت اَدِلّه. وقتی جوونی، میخوایی اثبات کنی شجاع یا باهوشی؛ بعد میخوایی اثبات کنی عاشق خوبی هستی؛ بعدش یه پدر خوب؛ آخرش هم اینکه خیلی عاقل یا قدرتمند یا یه کوفت و زهرمار دیگهای. اما الان میبینم مبنای همۀ اونها یهجور پیشفرضه. این پیشفرض که مسیر زندگی آدمیزاد یه دایرۀ بسته نیست، راهی به بالاست، رو به یهجور تعالی، جایی که یا تأییدم میکنن یا محکوم، خدا میدونه. یه حکمی میدن بالاخره.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
فکر میکنم بدبختی من از روزی شروع شد که بالا رو که نگاه کردم... دیدم کرسی خالیه. قاضیای دیده نمیشه. چی باقی موند؟ یه بگومگوی لایتناهی با خودت، اقامۀ دعوای هستی در برابر کرسی قضاوت خالی... که تعبیر دیگهش میشه ـــــ نومیدی. و اینکه هیچ خبر خاصی نیست.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
هر صبح که از خواب پا میشم، سرشار از امیدم! چشمم رو که باز میکنم... خودم رو یه پسربچه میبینم با همۀ دانستههای الانم! برای یه لحظه توُ هوا یهجور نویدِ خام موج میزنه. از رختخواب بیرون میپرم، صورتم رو میتراشم، طاقت ندارم صبحانه رو تمام کنم ـــــ اما بعدش... دنیا، زندگیم، و بیمعنیبودنش نشت میکنه توُ اتاقم. بعدش میگم... کاش میتونستم اون امیده رو یه گوشه گیر بندازم و ببینم از چی ساخته شده، اونوقت یا به جرم دروغینبودن بکشمش، یا واقعاً تصاحبش کنم...
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
هیچی، ازش خواسته بود باهم بخوابن، برای آخرین بار...
فلیس: تو از کجا میدونستی؟
کوئنتین: (ناگهان فلیس او را میچسبد؛ لحن کوئنتین در پاسخ به اوست.) چون خیلی سخته آدم شاهد مرگ عشق باشه و به روی خودش نیاره و راهش رو بکشه بره. (اینک رو به فلیس برمیگردد.)
فلیس: به نظر شما باید این کار رو میکردم؟
کوئنتین: خب، چه ضرری داشت؟
فلیس: سؤال من هم همین بود! منتها چیز خندهداری میشد ها، نه؟ همون روزی که از هم جدا شده بودیم؟ آخه میدونی، میخواستم طلاقه یه معنایی داشته باشه!
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
تنها چیزی که من میخواستم این بود که بریم بزنیم به یه برهوتی چیزی، جیغ بکشیم، همدیگه رو بزنیم... طرفِ یه هدفی خیز برداریم!
کوئنتین: خب الان در عالم برهوتی دیگه، هان؟ تنها زندگی میکنی، رختخوابت رو جمع نمیکنی، سۀ صبح همبرگر میزنی، با هر کی هم عشقت بکشه میخوابی. حالا فکر میکنی رو به هدفی میری؟
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
احتمالاً قضیه اینه: اون چندان اهمیتی برام نداشت، در حد گِلگیر به گِلگیر خوردن بود، اما درعینحال بعید هم نیست که من در نظرش یه سرپناهی بودم تا هر از گاهی توُ زندگیش برگرده زیرش. یهجور آینه بودم براش که خودش رو توش... خوشگل میدید. راستش، دماغ اولش رو بیشتر دوست داشتم!
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
کلی افسر توُ فامیل ما بود. مملکت ما بود. به این راحتی نمیشه علیه مملکتت وایستی؛ اون هم توُ جنگ. همیشه هم دلایلی هست ـــــ مگه امریکاییها بهخاطر هیروشیما علیه امریکا وایستادن؟ نه، دلایل هم همیشه هست.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
مادر: (خندهاش تلختر شده.) وای خدا! چرا هر عروسیای توُ این فامیل تبدیل به فاجعه میشه!... چون عروس حاملهست پسرکم، پول هم نداره، احمقه،
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
حجم
۲۶۹٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۲۰۲ صفحه
حجم
۲۶۹٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۲۰۲ صفحه
قیمت:
۹۰,۰۰۰
تومان