از خشم و درماندگی و ناامیدی به دل کوهستان زدم و تمام مدت گریستم. یک بار از کسی شنیده بودم:
«اگه یه بچه گریون میتونست دنیا رو نابود کنه، حتماً این کار رو میکرد.»
من آن روز چنین حسی داشتم. دلم میخواست کل دنیا را خراب کنم، اما حقیقت تلخ آن بود که دنیا خودش آمده بود و بر سر من خراب شده بود.
نمیتوانستم در خانه گریه کنم و فریاد بزنم و خودم را خالی کنم چون مادرم صدایم را میشنید و بدون اینها هم کارد به استخوانش رسیده بود.
نمیخواستم باعث رنج کشیدنش شوم. از طرفی نمیدانستم چطور درباره احساسم با خواهرانم حرف بزنم چون نمیخواستم باعث ناراحتی آنها هم بشوم. بنابراین در خانه ساکت بودم و در دلم به سرنوشتم لعنت میفرستادم. میدانستم تا آخر عمر در جهنمی زمینی گیر افتادهام و هیچ کاری هم از دستم برنمیآید.