همسرش پرسید: تو کمی اذیت شدی، اینطور نیست؟
او جواب داد: بههرحال من هم انسانم. بله. اذیت شدم.
کینو با خود گفت: "اما این درست نبود. لا اقل نیمی از این حرف دروغ بود. آنقدری که باید اذیت نشدم. آنجایی که باید احساس درد واقعی میکردم، آن را خاموش کردم. نمیخواستم چنین حسی داشته باشم و از رو در رو شدن با آن فرار میکردم. چرا قلبم اینقدر خالیست؟ مانند مارهایی که در آن نقطه میگشتند و سعی داشتند قلبشان را که بسردی میتپد در آنجا پنهان کنند. "