
mahdieh91
۱۴
حالا که همهچیز و همهکس پس میرفت و دور میشد و دیدنش سخت و سختتر میشد، چه فایده داشت گردن دراز کند و نگاهشان کند؟
Mostafa F
۴
احساس شکست، احساس مصیبتی دیگر، این احساس که باز هم همهٔ تلاشش بیهوده بود، اشکهایش را بند آورد. حالا دیگر هیچ فرق نمیکرد. دیگر هیچچیز اهمیت نداشت.