وقتی به حیاط رفتم، گوشهای ایستاده بود و در حالی که کتابی در دست داشت، لقمهاش را گاز میزد. از دور سلام کردم و گفتم:
ـ چهقدر کتاب میخوانی، محمد؟ یک کم هم نفس بکش.
لقمهاش را تعارف کرد و با خنده گفت:
ـ با کتاب هم میشود نفس کشید.
ـ حتماً نفس کشیدن ادبی؛ نه؟!