
بریدههایی از کتاب مجموعه بهترین های جبران خلیل جبران
۲٫۳
(۱۵)
کسی که از پادشاهیاش دست میکشد بیتردید از پادشاهی بزرگتر است.
ت ت
همیشه اینطور است که ژرفای محبت تا ساعت فراق ناشناخته میماند.
seyed.a.amini
کسانی هستند که میبخشند و در بخشندگی خود معنی درد را نمیشناسند و شادی هم نمیخواهند و اشتیاقی ندارند که ثوابی ببرند، این دسته چون گلهایی هستند که عطر دلانگیزشان را به این سرزمین میبخشند.
با دست این افراد است که خداوند سخن میگوید و از میان چشمان آنهاست که بر زمین تبسم میکند. بخشش به کسی که از تو میخواهد زیباست، ولی زیباترین آن است که به کسی ببخشی که از تو خواهش نمیکند و تو به نیازش واقفی.
seyed.a.amini
هرگاه شاد میشوید، به ژرفای قلبتان توجه کنید و ببینید که شادی شما چیزی غیر از اندوهتان نیست.
و هرگاه که لشگر حزن بر شما میتازد، باز به اعماق قلب خود برگردید و دقت کنید، میبینید که شما بر چیزی که مایه نهایت شادیتان بر روی زمین بوده، میگریید.
seyed.a.amini
من جستجوگر ترانهٔ سکوتم،
ت ت
یکبار به مترسک گفتم: «از تنها ایستادن در این باغ خسته نشدی؟» در جواب گفت: «در ترساندن لذتی است که از آن خسته نمیشوم، برای همین از کارم راضیام و احساس خستگی نمیکنم.» لحظهای فکر کردم سپس گفتم: «راست میگویی، من هم این لذت را چشیدهام.» در جوابم گفت: «اینطور فکر میکنی؟ طعم این لذت را کسی نمیداند مگر آنکه چون من از کاه پر شده باشد.» او را ترک کردم و رفتم و ندانستم که آیا از من تعریف میکرد یا مرا خوار میداشت.
سالی گذشت و مترسک فیلسوفی دانا شد.
وقتی بار دوم از کنارش میگذشتم، دیدم دو کلاغ زیر کلاهش لانه میسازند.
seyed.a.amini
اگر امشب را بمانم، با آنکه ساعات شب پر التهابند، با بندهای گران زمین یخ میبندم و بلور میشوم.
کاش میتوانستم هرچه اینجا دارم با خود ببرم. ولی چگونه؟
صدا نمیتواند زبان و لبهایی را که به او پر و بال دادهاند، با خود ببرد.
باید به تنهایی پردهٔ فضا را بدرد.
آری، ای دوست، کرکس آشیانهاش را با خود نمیبرد. به تنهایی در دل آسمان پرواز میکند.
seyed.a.amini
جامه
آنگاه بافندهای گفت: «از جامه برایمان بگو.»
در جواب گفت:
پیراهن شما بیشتر زیبایی شما را میپوشاند ولی آنچه زیبا نیست نمیپوشاند. با آنکه آزادی پوشیدگی و تنهایی را با پیراهن خود میجویید، در آن بندگی و اسارت را مییابید. وای کاش میتوانستید از خورشید و باد به جای لباسهای ساخته خود، با پوستتان استقبال کنید.
زیرا دم زندگی در خورشید است و دست زندگی در وزش باد.
کاربر ۲۸۷۴۰۹۶
هفت ماه شادیام را صبح و شب از بام خانهام به مردم اعلان کردم ولی کسی به صدایم گوش نداد، و من و شادیام تنها ماندیم و کسی به ما نگاه نکرد.
و به این نحو سالی گذشت و شادیام رنگ پریده و پژمرده شد، زیرا هیچ قلبی جز قلب من مهری به او نداشت و جز لب من، هیچ لبی، لبش را نبوسید.
اکنون شادی من از وحشت مرده و من او را با اندوه مردهام به یاد میآورم.
millieellie
هرگاه مهر به شما اشاره میکند، دنبالش بروید.
حتی اگر گذرگاهش سخت و ناهموار است.
ت ت
کسانی هستند که با شادی میبخشند، و شادیشان پاداش این بخشش است.
و کسانی که با درد میبخشند و این درد، غسل تعمیدشان است.
ت ت
هستند کسانی که حقیقت را در دلهایشان دارند ولی از بر زبان آوردن آن خودداری میکنند.
و در سینه اینهاست که روح در آرامش و سکوت، جای گرفته است.
ت ت
مهربان بود چون مردی که به قدرتش واقف است.
ت ت
و بزرگترین داراییام در این دنیا گرمای خورشید و یاد این مرد است.
ت ت
و هرگاه با هم حرف میزدیم، من و اندوهم، با بالهای رؤیا روزها و شبهایمان را سپری میکردیم، زیرا که اندوه من زبانی را داشت و زبان من نیز رسا شده بود.
و هنگامی که با همآواز میخواندیم، من و اندوهم، همسایگان کنار پنجرهها به آوازمان گوش میدادند، زیرا آواز ما چون اعماق دریا ژرف بود و چون شگفتیها، شگفت.
و هرگاه راه میرفتیم، من و اندوهم، مردم با چشمان مهربان به ما مینگریستند و با تعجب کلمات شیرین نجوا میکردند، به غیر از کسانی که به دیدهٔ حسد به ما مینگریستند، زیرا اندوه چیزی گرانمایه و پسندیده بود و من به داشتنش سرفراز و مفتخر بودم.
millieellie
آری، کار نماد عشق کامل است.
و اگر نتوانی با عشق کار کنی و خسته و بیزار باشی، بهتر است کارت را ترک گفته و روی پلههای معبد بنشینی و از کسانی که با شادی و اطمینان کار میکنند، صدقه بگیری...
زیرا اگر نانی بپزی و در کارت شادی و لذتی نباشد، نانی تلخ میپزی که نیمی از گرسنگی خورنده را تسکین میدهد.
ت ت
اگر سایه از بین برود و اثری از وجودش باقی نماند، نوری که باقی میماند سایه نور دیگری است.
و آزادی هم، همینطور است.
اگر زنجیرها برداشته شوند، خود آزادی زنجیری برای آزادی بزرگتری میگردد.
ت ت
عقل وقتی بر بدن تسلط داشته باشد، هوسها را محدود میکند.
ولی شور و اشتیاق اگر بر مبنای عقل نباشد چون آتش سوزان، روح را نابود میکند.
پس بگذار روحت به کمک خرد تا قله شور و خواهشهایت برود، و ببین کدامیک از آنها تو را به شادی میآورد آنگاه سینهات را برایش بگشا.
ت ت
میتوانم از خوبی که در وجود شماست بگویم نه از بدی.
زیرا مگر بدی همان خوبی نیست که از گرسنگی و تشنگی خود رنج میبرد؟
ت ت
ای دوست:
من آن نیستم که نمایانم، ظاهر من غیر از لباسی بافته از سهلانگاری و زیبایی نیست که مرا از پرسشهای تو و تو را از فراموشی من در امان میدارد.
ت ت
ای دوست، تو دوست من نیستی! ولی چگونه به تو بفهمانم؟ راه من از راه تو جداست گرچه در کنار هم راه میرویم.
ت ت
هنگام طلوع آفتاب، روباه از لانهاش بیرون آمد، به سایهاش نگریست و گفت: «امروز شتری خواهم خورد.» سراسر صبح دنبال شتر میگشت.
هنگام ظهر دوباره به سایهاش نگریست و مبهوت گفت: «یک موش هم برایم کافی است.»
ت ت
شکست من، ای شکست، تنهایی من و بیکسی من! تو نزد من از هزار پیروزی عزیزتری، و از همه افتخارهای دنیا در قلبم شیرین تری.
ت ت
خدایا! این مردم فضائل خود را میسنجند و گناهان خود را اندازه میگیرند، و برای آنچه که نمیتوان داوری کرد، نوشتهها دارند
ت ت
و کسی بر جهان ما هرگز حکم نمیراند مگر پادشاهان عدل.
ت ت
عشق رازی مقدس است.
و عاشقان واقعی کلامی برای تفسیر عشق خود نمییابند.
اما کسانی که عشق نمیورزند، عشق در نظر آنان استهزایی سهمگین است.
ت ت
و با آنکه عشق همواره از زیبایی شرمگین است، زیبایی همیشه مورد نظر عشق است.
ت ت
ای پدر آنها را ببخش، زیرا نمیدانند چه میکنند.
ت ت
اگر عشق در گوشت بود، با آهن تفتیده میسوزاندمش تا شفایابم، اما در روح است و دست من به آن نمیرسد.
ت ت
اگر فرمانروای ستمگری است که میخواهید از تخت سرنگونش کنید، بنگرید مبادا تختش در اعماق وجودتان باشد که ویران میکنید.
SierraIndia
حجم
۱۸۱٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۲۶۴ صفحه
حجم
۱۸۱٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۲۶۴ صفحه
قیمت:
۳۰,۰۰۰
تومان