جملات زیبای کتاب مجموعه بهترین های جبران خلیل جبران | طاقچه
تصویر جلد کتاب مجموعه بهترین های جبران خلیل جبرانsubscriptionAvailable

کتاب مجموعه بهترین های جبران خلیل جبران

طلایه‌دار، پیامبر، دیوانه، مریم مجدلیه

نوع کتاب
۲.۵ امتیاز(از ۱۶ رأی)
انتشارات: 
انتشارات پر

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ت ت
۱۸
کسی که از پادشاهی‌اش دست می‌کشد بی‌تردید از پادشاهی بزرگ‌تر است.
seyed.a.amini
۱۱
همیشه این‌طور است که ژرفای محبت تا ساعت فراق ناشناخته می‌ماند.
seyed.a.amini
۸
کسانی هستند که می‌بخشند و در بخشندگی خود معنی درد را نمی‌شناسند و شادی هم نمی‌خواهند و اشتیاقی ندارند که ثوابی ببرند، این دسته چون گل‌هایی هستند که عطر دل‌انگیزشان را به این سرزمین می‌بخشند. با دست این افراد است که خداوند سخن می‌گوید و از میان چشمان آنهاست که بر زمین تبسم می‌کند. بخشش به کسی که از تو می‌خواهد زیباست، ولی زیباترین آن است که به کسی ببخشی که از تو خواهش نمی‌کند و تو به نیازش واقفی.
seyed.a.amini
۵
هرگاه شاد می‌شوید، به ژرفای قلبتان توجه کنید و ببینید که شادی شما چیزی غیر از اندوهتان نیست. و هرگاه که لشگر حزن بر شما می‌تازد، باز به اعماق قلب خود برگردید و دقت کنید، می‌بینید که شما بر چیزی که مایه نهایت شادی‌تان بر روی زمین بوده، می‌گریید.
ت ت
۵
من جستجوگر ترانهٔ سکوتم،
seyed.a.amini
۳
یک‌بار به مترسک گفتم: «از تنها ایستادن در این باغ خسته نشدی؟» در جواب گفت: «در ترساندن لذتی است که از آن خسته نمی‌شوم، برای همین از کارم راضی‌ام و احساس خستگی نمی‌کنم.» لحظه‌ای فکر کردم سپس گفتم: «راست می‌گویی، من هم این لذت را چشیده‌ام.» در جوابم گفت: «این‌طور فکر می‌کنی؟ طعم این لذت را کسی نمی‌داند مگر آنکه چون من از کاه پر شده باشد.» او را ترک کردم و رفتم و ندانستم که آیا از من تعریف می‌کرد یا مرا خوار می‌داشت. سالی گذشت و مترسک فیلسوفی دانا شد. وقتی بار دوم از کنارش می‌گذشتم، دیدم دو کلاغ زیر کلاهش لانه می‌سازند.
ت ت
۳
اگر عشق در گوشت بود، با آهن تفتیده می‌سوزاندمش تا شفایابم، اما در روح است و دست من به آن نمی‌رسد.
seyed.a.amini
۲
اگر امشب را بمانم، با آنکه ساعات شب پر التهابند، با بندهای گران زمین یخ می‌بندم و بلور می‌شوم. کاش می‌توانستم هرچه این‌جا دارم با خود ببرم. ولی چگونه؟ صدا نمی‌تواند زبان و لب‌هایی را که به او پر و بال داده‌اند، با خود ببرد. باید به تنهایی پردهٔ فضا را بدرد. آری، ای دوست، کرکس آشیانه‌اش را با خود نمی‌برد. به تنهایی در دل آسمان پرواز می‌کند.
کاربر ۲۸۷۴۰۹۶
۲
جامه آنگاه بافنده‌ای گفت: «از جامه برای‌مان بگو.» در جواب گفت: پیراهن شما بیشتر زیبایی شما را می‌پوشاند ولی آنچه زیبا نیست نمی‌پوشاند. با آنکه آزادی پوشیدگی و تنهایی را با پیراهن خود می‌جویید، در آن بندگی و اسارت را می‌یابید. وای کاش می‌توانستید از خورشید و باد به جای لباس‌های ساخته خود، با پوست‌تان استقبال کنید. زیرا دم زندگی در خورشید است و دست زندگی در وزش باد.
millieellie
۲
هفت ماه شادی‌ام را صبح و شب از بام خانه‌ام به مردم اعلان کردم ولی کسی به صدایم گوش نداد، و من و شادی‌ام تنها ماندیم و کسی به ما نگاه نکرد. و به این نحو سالی گذشت و شادی‌ام رنگ پریده و پژمرده شد، زیرا هیچ قلبی جز قلب من مهری به او نداشت و جز لب من، هیچ لبی، لبش را نبوسید. اکنون شادی من از وحشت مرده و من او را با اندوه مرده‌ام به یاد می‌آورم.
ت ت
۲
هرگاه مهر به شما اشاره می‌کند، دنبالش بروید. ‫حتی اگر گذرگاهش سخت و ناهموار است.
ت ت
۲
کسانی هستند که با شادی می‌بخشند، و شادی‌شان پاداش این بخشش است. ‫و کسانی که با درد می‌بخشند و این درد، غسل تعمیدشان است.
ت ت
۲
اگر سایه از بین برود و اثری از وجودش باقی نماند، نوری که باقی می‌ماند سایه نور دیگری است. ‫و آزادی هم، همین‌طور است. ‫اگر زنجیرها برداشته شوند، خود آزادی زنجیری برای آزادی بزرگ‌تری می‌گردد.
ت ت
۲
هستند کسانی که حقیقت را در دل‌هایشان دارند ولی از بر زبان آوردن آن خودداری می‌کنند. ‫و در سینه اینهاست که روح در آرامش و سکوت، جای گرفته است.
ت ت
۲
مهربان بود چون مردی که به قدرتش واقف است.
ت ت
۲
‫و کسی بر جهان ما هرگز حکم نمی‌راند مگر پادشاهان عدل.
ت ت
۲
‫و بزرگ‌ترین دارایی‌ام در این دنیا گرمای خورشید و یاد این مرد است.
SierraIndia
۱
اگر فرمانروای ستمگری است که می‌خواهید از تخت سرنگونش کنید، بنگرید مبادا تختش در اعماق وجودتان باشد که ویران می‌کنید.
millieellie
۱
و هرگاه با هم حرف می‌زدیم، من و اندوهم، با بال‌های رؤیا روزها و شب‌هایمان را سپری می‌کردیم، زیرا که اندوه من زبانی را داشت و زبان من نیز رسا شده بود. و هنگامی که با هم‌آواز می‌خواندیم، من و اندوهم، همسایگان کنار پنجره‌ها به آوازمان گوش می‌دادند، زیرا آواز ما چون اعماق دریا ژرف بود و چون شگفتی‌ها، شگفت. و هرگاه راه می‌رفتیم، من و اندوهم، مردم با چشمان مهربان به ما می‌نگریستند و با تعجب کلمات شیرین نجوا می‌کردند، به غیر از کسانی که به دیدهٔ حسد به ما می‌نگریستند، زیرا اندوه چیزی گرانمایه و پسندیده بود و من به داشتنش سرفراز و مفتخر بودم.
ت ت
۱
آری، کار نماد عشق کامل است. ‫و اگر نتوانی با عشق کار کنی و خسته و بیزار باشی، بهتر است کارت را ترک گفته و روی پله‌های معبد بنشینی و از کسانی که با شادی و اطمینان کار می‌کنند، صدقه بگیری... ‫زیرا اگر نانی بپزی و در کارت شادی و لذتی نباشد، نانی تلخ می‌پزی که نیمی از گرسنگی خورنده را تسکین می‌دهد.
ت ت
۱
عقل وقتی بر بدن تسلط داشته باشد، هوس‌ها را محدود می‌کند. ‫ولی شور و اشتیاق اگر بر مبنای عقل نباشد چون آتش سوزان، روح را نابود می‌کند. ‫پس بگذار روحت به کمک خرد تا قله شور و خواهش‌هایت برود، و ببین کدام‌یک از آنها تو را به شادی می‌آورد آنگاه سینه‌ات را برایش بگشا.
ت ت
۱
می‌توانم از خوبی که در وجود شماست بگویم نه از بدی. ‫زیرا مگر بدی همان خوبی نیست که از گرسنگی و تشنگی خود رنج می‌برد؟
ت ت
۱
‫ای دوست: ‫من آن نیستم که نمایانم، ظاهر من غیر از لباسی بافته از سهل‌انگاری و زیبایی نیست که مرا از پرسش‌های تو و تو را از فراموشی من در امان می‌دارد.
ت ت
۱
ای دوست، تو دوست من نیستی! ولی چگونه به تو بفهمانم؟ راه من از راه تو جداست گرچه در کنار هم راه می‌رویم.
ت ت
۱
هنگام طلوع آفتاب، روباه از لانه‌اش بیرون آمد، به سایه‌اش نگریست و گفت: «امروز شتری خواهم خورد.» سراسر صبح دنبال شتر می‌گشت. ‫هنگام ظهر دوباره به سایه‌اش نگریست و مبهوت گفت: «یک موش هم برایم کافی است.»
ت ت
۱
شکست من، ای شکست، تنهایی من و بی‌کسی من! تو نزد من از هزار پیروزی عزیزتری، و از همه افتخارهای دنیا در قلبم شیرین تری.
ت ت
۱
خدایا! این مردم فضائل خود را می‌سنجند و گناهان خود را اندازه می‌گیرند، و برای آنچه که نمی‌توان داوری کرد، نوشته‌ها دارند
ت ت
۱
عشق رازی مقدس است. ‫و عاشقان واقعی کلامی برای تفسیر عشق خود نمی‌یابند. ‫اما کسانی که عشق نمی‌ورزند، عشق در نظر آنان استهزایی سهمگین است.
ت ت
۱
و با آنکه عشق همواره از زیبایی شرمگین است، زیبایی همیشه مورد نظر عشق است.
ت ت
۱
ای پدر آنها را ببخش، زیرا نمی‌دانند چه می‌کنند.