
بریدههایی از کتاب سور و سات در سوراخ موش
۳٫۹
(۱۲)
صبر بهترین سلاح اوست، درست مثل مرغ ماهیخوار که با یأس و ناامیدی بیگانه است. ضعیف، با جستوخیزش شناخته میشود. قوی، با سکونش.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
دلم میخواست آدمها به این خواستهام گوش کنند که دلم میخواهد بمیرم تا دیگر لازم نباشد صدایم را بشنوند. دلم میخواست هشت گلوله بزنند توی پروستاتم و جنازهام کنند. دلم میخواست تمام دنیا منقرض شود.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
یولکائوت هم همین را میگوید، اینکه آدمهای تحصیلکرده چیزهای زیادی در مورد کتابها میدانند ولی از زندگی چیزی سرشان نمیشود
مهسا نوری
مثل مسابقه است: کسی که تاج بر سر دارد همان کسی است که از همه بیشتر آدم کُشته است. ماساتسین میگوید در اروپا هم همین است.
مهسا نوری
اگر اسمی را صدبار تکرار کنی و هنوز هم دوستش داشته باشی، معلوم است که اسم خوبی است. البته این شگرد فقط در مورد اسم جواب نمیدهد، در مورد همهچیز، غذا یا آدمها، هم جواب میدهد.
زهرا غفاری
جملهٔ محبوب آدمهای واقعبین این است که آدم باید واقعبین باشد.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
مثل مسابقه است: کسی که تاج بر سر دارد همان کسی است که از همه بیشتر آدم کُشته است.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
میگوید «چشمهات مثل ستارهست. مثل دوتا حباب درخشان که تاریکی زندگیم رو روشن میکنه. میدونم من لیاقت تو رو ندارم، ولی بدون تو، زندگی برام شکنجهست، مُردنِ لحظهبهلحظهست.» چه رقتانگیز.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
میگوید «چشمهات مثل ستارهست. مثل دوتا حباب درخشان که تاریکی زندگیم رو روشن میکنه. میدونم من لیاقت تو رو ندارم، ولی بدون تو، زندگی برام شکنجهست، مُردنِ لحظهبهلحظهست.» چه رقتانگیز.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
حتی اگر مدل مویت قشنگ هم باشد بهترین کار این است که مویت را همیشه پنهان کنی. مو اندام مُردهٔ آدم است. مثلاً: وقتی که موی آدم را میزنند، آدم دردش نمیگیرد. و خب چون مُرده است درد ندارد دیگر.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
اگر سوپرمارکتها سرِ بریده بفروشند، مردم باهاشان پاسوله درست میکنند. ولی اول باید موهایشان را مثل پَر مرغ بکَنند. قیمت آدمهای کچلی مثل من، گرانتر میشود، چون ما قشنگ آمادهایم که یکراست بیندازندمان توی پاسوله.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
دروغ توی کار دارودستهها نیست. دارودسته یعنی پشت هم بودن، محافظت کردن، و حقیقت را از هم پنهان نکردن؛
کاربر ۳۷۴۱۹۰۹
اسپانیاییها از بریدن سر پادشاهها خوششان نمیآید. هنوز هم پادشاهها و ملکههایی دارند که سرشان روی تنشان است.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
همهاش زیر سرِ این گردن است. اگر گردن نبود، قضیه کاملاً فرق میکرد. احتمالاً از فرقِ سر نصف کردنِ آدمها باب میشد چون اینطوری دوتا جنازه درست میشد. ولی خب آدمها گردن دارند و گردن، واقعاً یک وسوسهٔ بزرگ است. مخصوصاً برای فرانسویها.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
فرانسویها را دوست دارم چون قبل از اینکه سر پادشاههاشان را قطع کنند، تاجشان را برمیدارند. اینطوری تاج لبپر نمیشود و میشود آن را توی یک موزه در پاریس نگهداری کرد، یا فروخت به یکی مثل ما که خرپول است.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
بعضی وقتها مردها نمیترسند و مردیشان اصلاً به همین است. بعضی وقتها مردها آه هم در بساط ندارند اما باز برای خودشان شاهی هستند، چون بالاخره مردند.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
میگوید «چشمهات مثل ستارهست. مثل دوتا حباب درخشان که تاریکی زندگیم رو روشن میکنه. میدونم من لیاقت تو رو ندارم، ولی بدون تو، زندگی برام شکنجهست، مُردنِ لحظهبهلحظهست.» چه رقتانگیز.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
تولد پارسالم افتضاح بود. اینقدر کلاهمکزیکی گرفتم که انگار من ناسیونالیستم.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
امروز تلویزیون جنازهٔ مرموزی را نشان میداد: سرش را بریده بودند و پادشاه هم نبود.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
توی کتابها هیچچیزی دربارهٔ امروز نیست، فقط گذشته است و آینده. یکی از بزرگترین نواقص کتابها همین است. یکی باید کتابی اختراع کند که همان موقع خواندن، به آدم بگوید در همین لحظه دارد چه اتفاقی میافتد.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
بالاخره دوتا اسمی را که هنوز بعد از صدبار تکرار کردن دوستشان داشتم، انتخاب کردم. اگر اسمی را صدبار تکرار کنی و هنوز هم دوستش داشته باشی، معلوم است که اسم خوبی است. البته این شگرد فقط در مورد اسم جواب نمیدهد، در مورد همهچیز، غذا یا آدمها، هم جواب میدهد.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
«ر» را طوری میگوید که انگار فکر میکند آدم واقعاً مهمی است. از آن «ر» های آدمهای مغرور است که توی دهن قرقرهاش میکنند. قضیه به امریکایی بودنش ربط دارد، به اینکه این امریکاییهای مغرور فکر میکنند دنیا مال خودشان است.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
