
sara
۵۱
در این دنیا، به چه کسی جواب میدهیم جز کسی که دوستش داریم؟
sara
۳۸
هیچ میدانید چرا همیشه نسبت به مُردهها باانصافتر و بخشندهتریم؟ دلیلش ساده است! به آنها تعهدی نداریم. ما را آزاد میگذارند،
محمد
۳۱
باور بفرمایید اشتباه ادیان از لحظهای شروع میشود که درس اخلاق را جایگزین احکام میکنند.
نیکو👷♀️
۳۰
شرط خوشبختی این است که آدم زیاد به دیگران اهمیت ندهد.
sara
۲۵
قدیمها کارخانهداری را میشناختم که همسرش مظهر کمال بود، همه تحسینش میکردند، ولی شوهرش به او وفادار نبود. این مرد، به معنای دقیق کلمه، دستخوش خشمی جنونآمیز میشد، زیرا خود را مقصر میدید و برایش ناممکن بود گواهی تقوا بستاند یا نثار خود کند. هر چه همسرش بیشتر کمال و محاسنش را آشکار میکرد، او غضبناکتر میشد. آخرسر، از اینکه مقصر باشد به تنگ آمد. تصور میکنید چه کرد؟ از خیانت به همسرش دست کشید؟ ابداً! زنش را کُشت.
محمد
۱۷
سیمای موفقیت اگر با قیافهای خاص به تماشا گذاشته شود، الاغجماعت را به خشم میآورد.
sara
۱۶
با مردی آشنا شدم که بیست سال از عمرش را پای زنی سبکمغز گذاشت، هر چه داشت فدای او کرد، دوستیهایش، شغلش، حتی حیثیت و زندگی آبرومندش، و یک شب پی برد که هرگز دوستش نداشته.
محمد
۱۴
خوب میدانم نمیشود از سلطهگری یا غلام حلقهبهگوش صرفنظر کرد. هر انسانی همانقدر به برده نیاز دارد که به هوای پاک. امرونهی مثل نفس کشیدن است. قبول دارید؟ حتی بیبضاعتترین افراد هم راهی برای تنفس پیدا میکنند. آن که در پایینترین درجهی اجتماعی جای گرفته هم بالاخره زن یا بچه دارد. اگر مجرد باشد، لابد سگی برای خودش دستوپا میکند. در کل، مهم این است که بتوانیم غضبمان را سر کسی خالی کنیم، بیآنکه او حق داشته باشد جوابمان را بدهد.
محمد
۱۴
برای آنکه آدم دیگر در شک نباشد، باید اصلاً نباشد.
هرمس
۱۲
همیشه بر این عقیده بودهام که هموطنانمان دیوانهی دو چیزند: اندیشههای متعالی و جماع. به قول معروف، فکروذکرشان همینهاست.
نیکو👷♀️
۱۱
مردم هرگز به انگیزههایتان، به صداقتتان و به شدتِ رنجهایتان یقین نمیآورند، مگر به برکت مرگتان. تا وقتی زندهاید، موردتان مشکوک است، فقط از بدگمانیشان سهم میبرید.
ghavam al-saltane
۸
مردم هرگز به انگیزههایتان، به صداقتتان و به شدتِ رنجهایتان یقین نمیآورند، مگر به برکت مرگتان
هرمس
۷
گاهی از خودم میپرسم مورخان آینده راجعبه ما چه خواهند نوشت. با یک جمله میتوانند انسان متجدد را توصیف کنند: جماع میکرد و روزنامه میخواند. بهجرئت میگویم این توصیف کموکسر ندارد.
محمد
۶
اما، خب، آدم مطمئن نیست، آدم هرگز مطمئن نیست. وگرنه، راه چارهای پیدا میشد
نیکو👷♀️
۶
بعضیها فریاد سر میدهند «دوستم داشته باش!» عدهای دیگر، «دوستم نداشته باش!» اما گروهی خاص، بدترین و نگونبختترینشان، «دوستم نداشته باش، عوضش به من وفادار بمان!»
نیکو👷♀️
۶
راجعبه روز قیامت صحبت میکنید. اجازه بدهید محترمانه به حرفتان بخندم. قاطع و استوار انتظارش را میکشم: بدترش را از سر گذراندهام، یعنی قضاوت انسانها را.
نیکو👷♀️
۵
چهبسا آنقدر که باید زندگی را دوست نداریم؟ هیچ متوجه شدهاید فقط مرگ عواطفمان را بیدار میکند؟
محمد
۴
میگشتم ببینم بین مردان همسنوسال خودم چند نفر از دنیا رفتهاند. تصور اینکه فرصت نکنم وظیفهام را به فرجام برسانم عذابم میداد. کدام وظیفه؟ خودم هم نمیدانستم.
نیکو👷♀️
۴
همین که چشمم به چهرهای تازه میافتد، ندایی درونی بهمن هشدار میدهد. «دستبهعصا باش. خطر!»
elnaz_21
۴
موضوع اصلاً ربطی به این ندارد که خودم را بهیقین عقلکل بدانم. بماند که چنین یقینی بیضرر است، زیرا هزاران ابله بر این باورند.
Mobina
۴
از سرشت خودم لذت میبردم، و خوب میدانیم سعادت جز این نیست
Mobina
۴
ماجرای مردی را برایم تعریف کردهاند که دوستش به حبس افتاده بود و هر شب کف اتاق میخوابید تا رفاهی نداشته باشد که عزیزش از آن محروم بود. جناب آقا، چه کسی برای ما روی زمین میخوابد؟
Mobina
۴
ایامی بود که هیچ لحظه نمیدانستم چهطور میتوانم به لحظهی بعد برسم. بله، آدم میتواند در این دنیا بجنگد، ادای عاشقها را دربیاورد، همنوعش را شکنجه بدهد، در نشریات جلوه بفروشد، یا صرفاً کاموا ببافد و از همسایهاش بدگویی کند. اما، در بعضی موارد، ادامه دادن، فقط ادامه دادن، نیروی ابرانسانی میطلبد. باور کنید او ابرانسان نبود
کاربر ۵۵۷۵۱۳۵
۳
راست است که شرایط دست به دست هم داده بود تا چنین اتفاقی بیفتد، اما شرایط همواره وجود دارد.
soheyl
۳
به آغوش زنها پناه بردم. خودتان بهتر میدانید، آنها هیچ ضعفی را بهراستی محکوم نمیکنند، بلکه ترجیح میدهند قدرتهایمان را خوار بشمارند یا آنها را از ما بستانند. به همین خاطر، زن غنیمتی است که نصیب جنایتکار میشود و جنگاور سرش بیکلاه میمانَد.
کاربر ۳۳۰۵۱۶۹
۳
پیش میآید دلتنگ آدمیانِ نخستین بشویم. حداقلش این است که پسزمینهی ذهنی ندارند.
elnaz_21
۳
مهارتی را از دست میدهم که برای یادگیریاش هرگز تلاش نکرده بودم ولی آن را خوب بلد بودم، منظورم هنرِ زندگی کردن است.
F.saha
۳
اما دل حافظهی خودش را دارد
Mobina
۳
اگر بهخاطر دیگران خودم را به زحمت میانداختم، صرفاً از سر مهربانی و اختیارِ محض بود، سرافرازیاش هم تماموکمال به خودم میرسید: در چشم خویش عزیزتر میشدم.
Mobina
۳
از کجا میدانم که دوستی ندارم؟ خیلی ساده است: این مطلب را روزی کشف کردم که به فکرم رسید خودم را بکُشم تا حسابی دستشان بیندازم و به ریششان بخندم یا، به نوعی، تنبیهشان کنم. اما چه کسی را تنبیه کنم؟ بعضیهایشان یکه میخوردند؛ هیچکس احساس نمیکرد مجازات شده.
