قدیمها کارخانهداری را میشناختم که همسرش مظهر کمال بود، همه تحسینش میکردند، ولی شوهرش به او وفادار نبود. این مرد، به معنای دقیق کلمه، دستخوش خشمی جنونآمیز میشد، زیرا خود را مقصر میدید و برایش ناممکن بود گواهی تقوا بستاند یا نثار خود کند. هر چه همسرش بیشتر کمال و محاسنش را آشکار میکرد، او غضبناکتر میشد. آخرسر، از اینکه مقصر باشد به تنگ آمد. تصور میکنید چه کرد؟ از خیانت به همسرش دست کشید؟ ابداً! زنش را کُشت.