آقای كوینر از دل درهای عبور میكرد كه ناگهان پیبرد پاهایاش در آب فرو میرود. شصتاش خبردار شد كه آن دره در حقیقت شاخهای از دریا است و زمان مد نزدیك میشود. فوراً ایستاد و با نگاه به اطرافاش بهدنبال قایق گشت. تا زمانی كه به پیداكردن قایق امید داشت همانطور ایستاده باقی ماند. وقتی قایقی در دیدرساش نیافت از این امید دست شست و دل بست كه آب دیگر بالا نیاید، اما وقتی آب تا چانهاش رسید، از این امید هم دست شست و شنا كرد. او در آن لحظه پیبرد كه خودش یك قایق است.