در بامداد او را صدا کردم، آن هنگام که طبیعت لبخند میزند
اما او صدایم را نشنید، چون زیاده خواهی، پلکهایش را
برای خوابی بیمار گونه سنگین کرده است.
در شامگاه او را اغوا کردم، آن هنگام که سکوت حکم میراند و
گلها به خواب میروند اما او نپذیرفت،
چه، ترس او از آنچه فردا برسرش میآید
برافکارش سایه میگسترد.
او آرزوی عشق ورزیدن به مرا دارد
او به شیوههای خویش مرا میجوید،
اما در خواهد یافت که مرا بجز شیوههای خداوندی
نتوان جست.