دوستت داشتم
نمیخواستم از جنگ چیزی بدانی
میخواستم تا آتشبس در پستو پنهانت کنم
نان دستهایم را در سفرهات بگذارم
و از رگهایم سیرابت کنم
حالا امّا سربازی هستی آنسوی مرز
از ظرفی کوچک لقمه برمیداری
سر بر شانهٔ دشمن میگذاری
پیراهن خونینم را به یاد میآوری
و میدانی که مرا کشتهای.