جملات زیبا از متن کتاب میان جیوه و اندوه | طاقچه
تصویر جلد کتاب میان جیوه و اندوهsubscriptionAvailable

کتاب میان جیوه و اندوه

۴.۲(از ۳۲ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
لیلا کردبچه
انتشارات: 
انتشارات نگاه
categoryدسته‌بندی: 
شعر معاصر

قیمت:

۸۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

و آیا از سیاهیِ چشم‌هایم پیدا نیست، که هیچ خاطره‌ای از آسمانِ روز ندارم؟
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۴۴
به نبودنِ تو فکر کردم و فریاد کشیدم: «دنیا! واقعاً می‌توانی از این هم غم‌انگیزتر بشوی؟»
یك رهگذر
۳۴
گفتم: «به ملاقات مردی می‌روم که در انتظارم نیست، پس نخواهد فهمید چقدر دیر کرده‌ام!» بعد خط چشم‌هایم را با حوصله جفت کردم و گفتم: «هیچ‌وقت برای دیر رسیدن دیر نیست»
یك رهگذر
۳۰
آیا از سرخیِ چشم‌هایم پیدا نیست، که سال‌ها از ساعتِ خوابم گذشته است؟
من و مبل بنفشم
۲۸
می‌دانی؟ آدم اذیت می‌شود وقتی کسی را دوست داشته باشد امّا نداشته باشد امّا داشته باشد امّا نداشته باشد... و به ربّ‌المجانین که دیگران نمی‌فهمند چه می‌گویم
یك رهگذر
۲۷
من از مرگ نمی‌ترسم من از مرگ در جهانی که تو در طالعم نبودی، نمی‌ترسم امّا دلم می‌گیرد اگر بعدها استخوان‌هایم را دوست بداری و بگویی: «حیف! آن زن برای بر دوش کشیدنِ بار عشق چه شانه‌های نحیفی داشت!»
یك رهگذر
۲۴
به تو فکر کردم و کسی چه می‌داند شب‌های بی‌خوابی، سقفِ کدام خاطره‌ات چکه می‌کند
یك رهگذر
۲۲
من خاطرات زیادی از تو ندارم امّا زیاد به تو فکر می‌کنم و از هر خیابانی که می‌گذرم قبلاً درحالِ فکر کردن به تو از آن گذشته‌ام درحال فکر کردن به تو راه می‌روم، آواز می‌خوانم درحال فکر کردن به تو می‌خوابم، بیدار می‌شوم درحال فکر کردن به تو زندگی می‌کنم درحال فکر کردن به تو یک آن یادم می‌افتد که دیگر چیز زیادی برای تجربه کردن نمانده است چیزی برای تجربه کردن نمانده است؛ آنقدر با تو زیسته‌ام بی‌تو که فکر می‌کنم دیگر می‌توانم بمیرم.
مَریچه
۱۸
می‌توانم دست‌کم دوازده‌برابرِ این، دیوانه باشم و هرروز برگِ تازه‌ای در جنون رو کنم آنقدرکه هرلحظه بیشتر فرو بروم در خودم و دست‌وپایم را بیشتر جمع کنم تا جای کمتری بگیرم تا جای بیشتری باز کنم برای نبودنت می‌توانم دست‌کم دوازده‌برابرِ این، دیوانه باشم آنقدرکه عاشقت بمانم و قلبِ واقعی‌ام را بگذارم وسط که به آن بخندی وقتی برای دوستانت از زنی می‌گویی که گاهی ناچار می‌شوی از شدّتِ تپیدنِ قلبش جایی پناه بگیری.
sama
۱۵
کنار پنجره فریاد می‌زنم: «آی! من دلم برای کسی تنگ است»
sama
۱۲
من از مرگ در جهانی که تو در طالعم نبودی، نمی‌ترسم امّا دلم می‌گیرد اگر بعدها استخوان‌هایم را دوست بداری و بگویی: «حیف! آن زن برای بر دوش کشیدنِ بار عشق چه شانه‌های نحیفی داشت!»
MTH📚
۱۰
که با تو می‌توانم به هزار شیوهٔ تازه دیوانه باشم می‌توانم جنون را یاد جهان و هزارویک شگردِ تازه یاد زنان بدهم؛
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۱۰
تو مرا می‌فهمی تو مرا صمیمانه می‌فهمی و همین از تو اقلیتی بزرگ می‌سازد تو مهربانی میان این‌همه ابروانِ درهم و مشت‌های گره‌کرده تو مهربانی چون پیامبری که معجزه‌اش لبخند است و دست‌هایش، قسمتی از آغوش مهربانی که توقعم از دست‌هایت را بالا برده‌ای، و تحمل تنهایی را سخت کرده‌ای!
MTH📚
۹
سخت است پیدا کردن کاغذی کهنه در زیرزمینی تاریک، زیرِ نورِ ماهی که این‌همه راه آمده، یادم بیاورد شبی مهتابی شعری برای تو نوشته بودم . . . . . خیلی وقت بود این پایین نیامده بودم این را ببین! چقدر دوستت داشتم آن شب!
sama
۸
تو از این‌همه اندوه چه می‌دانی؟ تو که از میان هزارویک شکلِ «بودن» «دور بودن» را برگزیدی
sama
۸
تو از این‌همه اندوه چه می‌دانی؟ تو که از میان هزارویک شکلِ «بودن» «دور بودن» را برگزیدی
Mina.
۸
دلم می‌خواهد رگ‌هایم را بیرون بیاورم از زیرِ پوستم مسیرِ رفتنت را نشانت بدهم
hedye
۸
تنها دوستت داشتم و راضی بودم به رضای همین کلمات
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۷
می‌خواهم ببینم زنی که در صبحی بارانی صدای تو را می‌شنود، چقدر ممکن است دیوانه باشد که دیوانه‌ات نشود!
یك رهگذر
۷
از من درمقابل زندگی دفاع کن وقتی بی‌رحمانه سخت می‌شود و لازم است کسی حالم را بپرسد، حرفم را بفهمد، و بگوید: «من کنارت هستم، دقیقاً همین من که کنارت نیستم، کنارت هستم!»
سرباز روح الله
۷
از من درمقابل زندگی دفاع کن
Mohii
۷
به موهایم گفتم اگر خاطرهٔ دست‌های تو نبود با آن‌ها برای همیشه قطع رابطه می‌کردم
hedye
۷
به تو فکر کردم و کسی چه می‌داند شب‌های بی‌خوابی، سقفِ کدام خاطره‌ات چکه می‌کند
zahra_gharnein
۶
یک روز می‌آیم انتهای همان کوچه مقابلِ آن ساختمان بلند می‌ایستم به خودم می‌گویم: «ببین! جایی‌که آخرین‌بار بوسیدمش با خاک یکسان شده و از آن، خانه‌ای غریبه روییده دیگر او از آهن و آجر که محکم‌تر نبود، بود؟»
یك رهگذر
۶
مقصر توئی! که مهربانی، که در دنیایی که این‌همه بی‌رحم است، بی‌رحمانه مهربانی.
Mohii
۶
من حوصله‌ام بسیار است؛ چون کودکی نشسته روی دیوارِ باریکِ خیال و حقیقت که از هر دو سو صدایش می‌زنند و او میان ابرها دنبال شکلی آشنا می‌گردد.
Mah
۶
می‌دانی؟ آدم اذیت می‌شود وقتی کسی را دوست داشته باشد امّا نداشته باشد امّا داشته باشد امّا نداشته باشد...
ماهی..
۶
یک زن به خاطراتِ عاشقانه بیش از مستمریِ ماهانه نیاز دارد، به دکمهٔ افتاده‌ای از پیراهنی مثلاً به ردّ انگشتی بر شیشهٔ عینکی مثلاً به فندکی، تارِ مویی، چیزی مثلاً... به چیزهایی که بعدها نگاهشان کند و باورش بشود که در روزهایی از عمرش واقعاً زنده بوده است، واقعاً یک زنِ زنده بوده است!
Mah
۶
‫که با تو می‌توانم به هزار شیوهٔ تازه دیوانه باشم
سِـرِشک سَبــز
۵
این شادمانیِ مختصر آیا چیزی از اندوهِ «اینجا» بودنِ آن پرنده کم می‌کند؟
•Mona•
۵