جملات زیبای کتاب میان جیوه و اندوه | طاقچه
تصویر جلد کتاب میان جیوه و اندوهsubscriptionAvailable

کتاب میان جیوه و اندوه

نوع کتاب
۴.۲(از ۳۰ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
لیلا کردبچه
انتشارات: 
انتشارات نگاه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
|ݐ.الف
۴۴
و آیا از سیاهیِ چشم‌هایم پیدا نیست، که هیچ خاطره‌ای از آسمانِ روز ندارم؟
یك رهگذر
۳۴
به نبودنِ تو فکر کردم و فریاد کشیدم: «دنیا! واقعاً می‌توانی از این هم غم‌انگیزتر بشوی؟»
یك رهگذر
۲۷
گفتم: «به ملاقات مردی می‌روم که در انتظارم نیست، پس نخواهد فهمید چقدر دیر کرده‌ام!» بعد خط چشم‌هایم را با حوصله جفت کردم و گفتم: «هیچ‌وقت برای دیر رسیدن دیر نیست»
یك رهگذر
۲۳
می‌دانی؟ آدم اذیت می‌شود وقتی کسی را دوست داشته باشد امّا نداشته باشد امّا داشته باشد امّا نداشته باشد... و به ربّ‌المجانین که دیگران نمی‌فهمند چه می‌گویم
یك رهگذر
۲۱
من از مرگ نمی‌ترسم من از مرگ در جهانی که تو در طالعم نبودی، نمی‌ترسم امّا دلم می‌گیرد اگر بعدها استخوان‌هایم را دوست بداری و بگویی: «حیف! آن زن برای بر دوش کشیدنِ بار عشق چه شانه‌های نحیفی داشت!»
یك رهگذر
۱۹
به تو فکر کردم و کسی چه می‌داند شب‌های بی‌خوابی، سقفِ کدام خاطره‌ات چکه می‌کند
مَریچه
۱۵
من خاطرات زیادی از تو ندارم امّا زیاد به تو فکر می‌کنم و از هر خیابانی که می‌گذرم قبلاً درحالِ فکر کردن به تو از آن گذشته‌ام درحال فکر کردن به تو راه می‌روم، آواز می‌خوانم درحال فکر کردن به تو می‌خوابم، بیدار می‌شوم درحال فکر کردن به تو زندگی می‌کنم درحال فکر کردن به تو یک آن یادم می‌افتد که دیگر چیز زیادی برای تجربه کردن نمانده است چیزی برای تجربه کردن نمانده است؛ آنقدر با تو زیسته‌ام بی‌تو که فکر می‌کنم دیگر می‌توانم بمیرم.
sama
۱۴
می‌توانم دست‌کم دوازده‌برابرِ این، دیوانه باشم و هرروز برگِ تازه‌ای در جنون رو کنم آنقدرکه هرلحظه بیشتر فرو بروم در خودم و دست‌وپایم را بیشتر جمع کنم تا جای کمتری بگیرم تا جای بیشتری باز کنم برای نبودنت می‌توانم دست‌کم دوازده‌برابرِ این، دیوانه باشم آنقدرکه عاشقت بمانم و قلبِ واقعی‌ام را بگذارم وسط که به آن بخندی وقتی برای دوستانت از زنی می‌گویی که گاهی ناچار می‌شوی از شدّتِ تپیدنِ قلبش جایی پناه بگیری.
sama
۱۰
کنار پنجره فریاد می‌زنم: «آی! من دلم برای کسی تنگ است»
|ݐ.الف
۹
که با تو می‌توانم به هزار شیوهٔ تازه دیوانه باشم می‌توانم جنون را یاد جهان و هزارویک شگردِ تازه یاد زنان بدهم؛
MTH📚
۸
من از مرگ در جهانی که تو در طالعم نبودی، نمی‌ترسم امّا دلم می‌گیرد اگر بعدها استخوان‌هایم را دوست بداری و بگویی: «حیف! آن زن برای بر دوش کشیدنِ بار عشق چه شانه‌های نحیفی داشت!»
sama
۸
تو از این‌همه اندوه چه می‌دانی؟ تو که از میان هزارویک شکلِ «بودن» «دور بودن» را برگزیدی
MTH📚
۷
تو مرا می‌فهمی تو مرا صمیمانه می‌فهمی و همین از تو اقلیتی بزرگ می‌سازد تو مهربانی میان این‌همه ابروانِ درهم و مشت‌های گره‌کرده تو مهربانی چون پیامبری که معجزه‌اش لبخند است و دست‌هایش، قسمتی از آغوش مهربانی که توقعم از دست‌هایت را بالا برده‌ای، و تحمل تنهایی را سخت کرده‌ای!
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۷
تنها دوستت داشتم و راضی بودم به رضای همین کلمات
sama
۷
سخت است پیدا کردن کاغذی کهنه در زیرزمینی تاریک، زیرِ نورِ ماهی که این‌همه راه آمده، یادم بیاورد شبی مهتابی شعری برای تو نوشته بودم . . . . . خیلی وقت بود این پایین نیامده بودم این را ببین! چقدر دوستت داشتم آن شب!
Mina.
۷
تو از این‌همه اندوه چه می‌دانی؟ تو که از میان هزارویک شکلِ «بودن» «دور بودن» را برگزیدی
zahra_gharnein
۶
به تو فکر کردم و کسی چه می‌داند شب‌های بی‌خوابی، سقفِ کدام خاطره‌ات چکه می‌کند
یك رهگذر
۶
می‌خواهم ببینم زنی که در صبحی بارانی صدای تو را می‌شنود، چقدر ممکن است دیوانه باشد که دیوانه‌ات نشود!
یك رهگذر
۶
یک روز می‌آیم انتهای همان کوچه مقابلِ آن ساختمان بلند می‌ایستم به خودم می‌گویم: «ببین! جایی‌که آخرین‌بار بوسیدمش با خاک یکسان شده و از آن، خانه‌ای غریبه روییده دیگر او از آهن و آجر که محکم‌تر نبود، بود؟»
سرباز روح الله
۶
از من درمقابل زندگی دفاع کن وقتی بی‌رحمانه سخت می‌شود و لازم است کسی حالم را بپرسد، حرفم را بفهمد، و بگوید: «من کنارت هستم، دقیقاً همین من که کنارت نیستم، کنارت هستم!»
Mohii
۶
از من درمقابل زندگی دفاع کن
ماهی..
۶
می‌دانی؟ آدم اذیت می‌شود وقتی کسی را دوست داشته باشد امّا نداشته باشد امّا داشته باشد امّا نداشته باشد...
Mohii
۵
مقصر توئی! که مهربانی، که در دنیایی که این‌همه بی‌رحم است، بی‌رحمانه مهربانی.
•Mona•
۵
این شادمانیِ مختصر آیا چیزی از اندوهِ «اینجا» بودنِ آن پرنده کم می‌کند؟
🌿sepidar🌿
۴
از من درمقابل شب شفاعت کن؛ از من درمقابل دلتنگی، از من درمقابل بی‌خبری، از من درمقابل فکر کردن به اینکه حالا درست در همین لحظه داری چه‌کار می‌کنی؟ از من درمقابل فکر کردن شفاعت کن! از من که تمام شب‌هایی را که قرص‌های خواب را از کار می‌اندازند به نام کوچک می‌شناسم،
یك رهگذر
۴
هنگامی‌که با کنایه می‌گفتند: «درخت‌های بی‌معرفت میوه‌هایشان را در حیاط همسایه می‌ریزند»، با تأسف می‌گفتم: «کاش همسایه بودیم!»
یك رهگذر
۴
گفتم می‌روم و واقعاً در شهر دیگری خانه داشتم، گفتم می‌مانم و واقعاً ریشه‌هایم در تو به اعماق رسیده بود نیمی هستم و نیمی نیستم، ریشه دوانده‌ام و دور شده‌ام، قلبم زیرِ پیراهنِ تو می‌تپد و خداحافظی کرده‌ام، مانده‌ام و رفته‌ام، چون قطاری که تمام مسافرانش را در ایستگاهی بین‌راهی جا گذاشته باشد و رفته باشد.
یك رهگذر
۴
به تو گفتم و به تو ـ که اگر بودی باید می ـ گفتم تو از این‌همه اندوه چه می‌دانی؟ تو که از میان هزارویک شکلِ «بودن» «دور بودن» را برگزیدی و هزارویک شکلِ «دور بودن» را برگزیدی، از این‌همه اندوهِ نزدیک چه می‌دانی؟
سِـرِشک سَبــز
۴
‫که با تو می‌توانم به هزار شیوهٔ تازه دیوانه باشم
سرباز روح الله
۴
واقعاً نیستی، تعریفِ «نبودن» را امّا خدشه‌دار کرده‌ای