
کتاب ده و ده دقیقه و سی ثانیه
چگونه یک دیوانه شبها به خود و روزها به من تبدیل میشود
پدیدآورندگان:
کیانوش خانمحمدیانتشارات:
انتشارات نگاه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
کاربر ۴۷۷۲۹۲۹
۲۳
دراز کشیدهای در آغوشم و حواست نیست
تنم را کنارت جاگذاشتهام
تا متوجهِ رفتنم نشوی.
کاربر ۵۱۳۵۶۷۷
۶
باران قسم خورده خیسام کند،
پس چتر را نخواهد فهمید!
چتر را میبندم و میدَوم
در را پشتسرم قفل میکنم
باران که تعقیبم کرده، کمکم نفوذ میکند
از درز پنجره...
از دوش حمام...
از چشمهایم...
maryas
۵
از نبودنت خشمگینام
امّا چه میشود کرد وقتی نیستی؟
سیل در کویر
چهچیز جز خودش را نابود میکند؟
maryas
۵
در کلماتم،
در فریادهایم
و در هرچه از من میشنوید، سکوت کردهام
لالم،
لال!
لالی که حرف میزند.
Mina.
۵
دارم میان اجساد میگردم
تا ببینم آیا من نیز مردهام؟
البته که مردهام!
و حتی اگر نمرده باشم،
جسدی شبیه خودم را نشان زندگی خواهم داد
بلکه دست از سرم بردارد!
کاربر ۵۱۳۵۶۷۷
۴
تکلیفِ ما با سالها
ماهها
روزها
و ساعتها
دقیقاً معلوم است
امّا انسانهای نخستین،
_ آنها که برای زمان حتی کلمهای نداشتند _
چگونه پیر میشدند؟
Mina.
۳
حتی به خط پایان فکر هم نکرده بود
دوندهای که اول شد،
از خودش فرار میکرد.
کاربر ۵۱۳۵۶۷۷
۲
گفت:
«ببینم، جایی جنگ شده؟»
گفتم:
«چطور؟»
گفت:
«خودم دیدم قطارها پُر میروند و خالی برمیگردند!»
گفتم:
«جنگ انسانها را به اشیاء تبدیل میکند
سربازهایی که با واگنهای مسافری میروند،
با واگنهای باری برمیگردند
آنها سربهراهاند، درست مثل قطار!
آنها فقط بلدند اگر معشوقهای دارند،
او را از پنجرهٔ قطار ببوسند و بروند»
پاییز بانو
۲
من که هروقت عجلهای در کار بود
کلید را در جیبم پیدا نمیکردم،
طبیعی بود اگر جملهٔ «دوستت دارم» را بهموقع در دهانم پیدا نکنم
تو مثل تمام معشوقههای دنیا دیرت شده بود و باید میرفتی
رفتی و بعد از رفتنت بارها گفتم دوستت دارم
بارها و بارها
_ دوستت دارم ...
پاییز بانو
۲
پرسیدم:
«پدر!
نهنگ بزرگتر است یا دریا؟»
گفت:
«معلوم است پسرم، نهنگ!
برای همین است که از دریا بیرون میزند...»
کاربر ۷۳۹۱۰۳۱
۲
کلمات
پیش از به زبان آمدن
تنها «فکر» هستند و «نَفَس»
آه
که آزادی برای ما کلمهای بیش نبود
حبس در سر
حبس در سینه.
Hasti
۲
اگر تو نامم را صدا نزنی
چه فرقی خواهم داشت با آنها که مردهاند؟
اگر تو نامم را صدا نزنی
چه فرقی خواهم داشت با آنها که به دنیا نیامدهاند؟
چه فرقی خواهم داشت با دیگران؟
چه فرقی خواهم داشت با خودم؟
صدایم کن
صدایم کن
صدایم کن تا بدانم چهکسانی نیستم!
Mina.
۱
انسانهای نخستین،
_ آنها که برای زمان حتی کلمهای نداشتند _
چگونه پیر میشدند؟
Mina.
۱
هرقدر هم که آرام بیایی
با شنیدن بازشدن در،
با ورود هوای تازه به خانه،
غافلگیر میشوم.
چگونه غافلگیر نشود
جسدی پوسیده
که صدای نفسهای خودش را میشنود؟
Mina.
۱
راستی این همان پازلی که دادم از عکسمان ساختند نیست؟
چندتکه از خودت را خواهی برد؟ چندتکه از مرا؟
Mina.
۱
دکتر من میترسم!
من سایهٔ همان دختری هستم که مُرده
آیا مرا هم با او دفن خواهند کرد؟