میخواستم با تو آشنا شوم
شبی که تنهاییات زیر نور زرد
بهاندازهٔ غمم میدرخشد،
کامیونی قدیمی با بوق بزرگ
ما را از مرز عبور دهد
زبانمان عوض شود
حرفِ هم را بهتر بفهمیم
میخواستم با تو آشنا شوم
امّا حالا ایستگاه رادیویی هستم در اِشغالِ نازیها
که اخبار جنگ را بهرمز منتقل میکند،
و سالهای بعد میتوان از آن
سوت ممتد تنهایی را شنید.