جملات زیبای کتاب بی تفاوتی در نور زرد | طاقچه
تصویر جلد کتاب بی تفاوتی در نور زرد

بریده‌هایی از کتاب بی تفاوتی در نور زرد

نویسنده:جواد گنجعلی
انتشارات:انتشارات نگاه
دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۲از ۶ رأی
۴٫۲
(۶)
برای دیدن تو حواس پنجگانه به‌کارم نمی‌آمد به رؤیا پناه بردم فراق انسان را خیال‌پرداز می‌کند.
zrnia
روزگاری عاشق دختر جنگل‌بان بود افرای نر سعی کرد پایش به خانهٔ آن‌ها باز شود مبل راحتی شد، میز تحریر، خلال دندان، دوره‌گردی شد با دلِ چوبی... _ همین است که بوی خوشی می‌دهد این کُندهٔ درخت که حالا دارد می‌سوزد _
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
بردنِ اسم تو آنقدر دهانم را شیرین می‌کند که مورچه‌ها بعدِ مرگ نامت را از زبانم بگیرند و
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
و می‌دانستم تحمل این‌همه دیوانگی در تو نیست
Taranom
دیدن تو تابستان است؛ روز را طولانی می‌کند و شاتوت‌ها بر درخت، گنجشک می‌شوند
Taranom
بیدارم نیمی از تنم که در خواب جامانده چنگ می‌اندازد نیم دیگر را به‌سمت خودش می‌کشد دلم گواهی می‌دهد آن‌طرف اتفاقی بزرگ درحال رخ‌دادن است بگذار به خواب برگردم در بیداری کسی انتظار شاعران را نمی‌کشد.
زرین
دلتنگم و بادهای موسمی غمم را تکان نمی‌دهند دلتنگم و مردی با گاریِ پر از شن از قلبم می‌گذرد.
Taranom
در بی‌خوابی در جمجمه‌ام در کاسهٔ سرم، دنبال تو می‌گردم
Taranom
و به هیچ آوازی دلبسته نبودم جز خنده‌های تو
Taranom
دوست‌داشتنت... دوست‌داشتنت دارد دیوانه‌ام می‌کند...
Taranom
دلم می‌خواهد به کوهستان بروم سال‌ها مقیم شوم آنقدر به تو فکر کنم که سرم به صخره‌ای بزرگ بدل شود آن‌گاه تو بیایی مقابلم بایستی فریاد بزنی: «من!» فریاد بزنم: «تو.......!»
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
هرروز که بیدار می‌شوم سراغ غم‌ها را می‌گیرم این خاطره‌هایی که مفت به‌دست نیامده‌اند زندگی هرصبح از انتهای یک اندوه شروع می‌شود و تا منتهی‌الیهِ غمی دیگر امتداد می‌یابد.
Mohammad Javad Mohammadi
روزی‌که با خداحافظی شروع شود روز نیست؛ حمل حجم اندوه است از شبی به شبی دیگر.
zrnia
کاش فردا که از خواب برمی‌خاستیم، دیروز بود و شبِ بعد شبِ قبل‌ترِ قبل‌تر آنقدرکه خاطرات مرده جان می‌گرفتند
zrnia
باد دلتنگ آخر شهریور بودی؛ دفعتاً آمدی لباس‌های پشمی را در گنجه جُستی و چون خزان از ساق‌هایم بالا خزیدی رنگ دنیایم را عوض کردی همه‌چیزم را به باد دادی و خیلی زود در اولین برف گم شدی رهایم کردی چون دبستان متروکه‌ای که شیشه‌هایش را سنگ زده باشند...
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
می‌خواستم با تو آشنا شوم شبی که تنهایی‌ات زیر نور زرد به‌اندازهٔ غمم می‌درخشد، کامیونی قدیمی با بوق بزرگ ما را از مرز عبور دهد زبان‌مان عوض شود حرفِ هم را بهتر بفهمیم می‌خواستم با تو آشنا شوم امّا حالا ایستگاه رادیویی هستم در اِشغالِ نازی‌ها که اخبار جنگ را به‌رمز منتقل می‌کند، و سال‌های بعد می‌توان از آن سوت ممتد تنهایی را شنید.
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
نگاهت صدای بچه‌هاست در ظهر تابستان که از شیشه‌ها عبور می‌کند بی‌آنکه شکلی داشته باش
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
بی‌آنکه بدانم حتی درخت توت تنهاییِ تلخ درّه را پُر نمی‌کند.
Taranom
من بودم لاک‌پشتی که به خودش فرار کرد و آنقدر به تنهایی خو گرفت که روزی بدل به تخته‌سنگی شد
Taranom
ابرها بر شاخهٔ انجیر فرود آمده‌اند درخت را تکان بده باران بگیرد.
Taranom
گاهی دوست دارم خدا باشم و در پیراهنی راه‌راه سرِراهت را بگیرم
Taranom
می‌ترسم دوباره جنگ شود درختان سیب از کمر بشکنند ما آواره شویم
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
به مرگ فکر کردم وقتی جسدم را چندگرم سبک می‌کند و چند شعرم را ناتمام می‌گذارد، به باد می‌گوید گوشهٔ شیراونی را بکنَد صورتم را نشان بدهد و زن‌ها را دیوانه کند به مرگ فکر کردم به اینکه همیشه دوست داشتم در زبان دیگری اتفاق بیفتد و مرا به‌سمتی از خیابان هل بدهد که با من مهربان‌تر بود.
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
دیدنت غم و شادمانیِ توأمان است؛ حسِ کارگر روزمزدی را دارم که بعدِ مدت‌ها پاداش گرفته، آخرین در را می‌بندد و با اندوهِ بیکاری فردا دست غروب را می‌گیرد و به خانه بازمی‌گردد دیدنت آرامم نمی‌کند به واهمه‌ام می‌افزاید تو می‌روی و دنیای من خالی از سَکنه می‌شود.
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
در شهری که پستچی‌ها جاسوس‌اند، کدام نامه سرِ سلامت به در خواهد برد؟ و ابری که سنگینی کند پیش از باران به خاک می‌افتد و دریا بر جنازه‌اش نماز می‌گذارد.
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
دوست‌داشتنت مسیرم را تغییر می‌دهد سرنوشتم را دچار سردرگمی می‌کند گاهی پرنده‌ای می‌شوم که دوست ندارد به کوچ برود، ببری که بره‌آهویی را در چند قدمی رها می‌کند
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
تا دندان مسلح بودم به عشق و خوش‌خیال به فتح قلب تو فکر می‌کردم به تصرّفِ سرزمینِ یخ‌بندانی که ارتش نازی را حتی زمین‌گیر می‌کرد.
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
مثل حبس‌کشیده‌ها در شب اولِ آزادی گیجم به خیابان می‌روم تا صبح می‌چرخم و به یادِ هم‌بندی‌هایم می‌گریم.
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
دلم مسافرخانه‌ای بین‌راهی بود تابلویش را بدهکاری‌ام پایین کشید روشنایی‌اش را باد تاریک کرد امّا تو هستی و در تاریکی چیزها را جابه‌جا می‌کنی غبارِ چراغِ نفتی را می‌گیری و پچ‌پچ چندنفر در تالارِ خالی می‌پیچد وقتی زیرلب با خودت حرف می‌زنی.
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
۲ می‌خواهم برگردم به روزهای پیش از تو به غرور ببری که نسلش منقرض شد به سرخیِ گلولهٔ کاموا در قلبم به بلبلانِ پنبه‌زار که در خشکسال دلم را ترک گفتند این‌روزها چقدر دلم می‌خواهد برگردم به یونسِ تنهایی‌ام در شکم نهنگ...
Mehrdad

حجم

۶۴٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۳۶ صفحه

حجم

۶۴٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۳۶ صفحه

قیمت:
۱۵,۰۰۰
تومان