
کتاب بی تفاوتی در نور زرد
مجموعه شعر
پدیدآورندگان:
جواد گنجعلیانتشارات:
انتشارات نگاه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
zrnia
۹
برای دیدن تو
حواس پنجگانه بهکارم نمیآمد
به رؤیا پناه بردم
فراق
انسان را خیالپرداز میکند.
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
۵
بردنِ اسم تو آنقدر دهانم را شیرین میکند
که مورچهها بعدِ مرگ
نامت را از زبانم بگیرند و
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
۵
روزگاری عاشق دختر جنگلبان بود
افرای نر
سعی کرد پایش به خانهٔ آنها باز شود
مبل راحتی شد،
میز تحریر،
خلال دندان،
دورهگردی شد با دلِ چوبی...
_ همین است که بوی خوشی میدهد
این کُندهٔ درخت
که حالا دارد میسوزد _
Taranom
۴
و میدانستم
تحمل اینهمه دیوانگی در تو نیست
Mohammad Javad Mohammadi
۳
هرروز که بیدار میشوم
سراغ غمها را میگیرم
این خاطرههایی که مفت بهدست نیامدهاند
زندگی هرصبح
از انتهای یک اندوه شروع میشود
و تا منتهیالیهِ غمی دیگر امتداد مییابد.
Taranom
۳
دلتنگم
و بادهای موسمی غمم را تکان نمیدهند
دلتنگم
و مردی با گاریِ پر از شن از قلبم میگذرد.
Taranom
۳
در بیخوابی
در جمجمهام
در کاسهٔ سرم، دنبال تو میگردم
Taranom
۳
دیدن تو
تابستان است؛
روز را طولانی میکند
و شاتوتها بر درخت، گنجشک میشوند
Taranom
۳
و به هیچ آوازی دلبسته نبودم
جز خندههای تو
Taranom
۳
کاش میدانستم اینهمه دلتنگی از کجا میآید!
از کدام روزنه؟
از کدام خاطره؟
Taranom
۲
دوستداشتنت...
دوستداشتنت دارد دیوانهام میکند...
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
۲
تا دندان مسلح بودم به عشق
و خوشخیال
به فتح قلب تو فکر میکردم
به تصرّفِ سرزمینِ یخبندانی
که ارتش نازی را حتی
زمینگیر میکرد.
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
۲
دلم میخواهد به کوهستان بروم
سالها مقیم شوم
آنقدر به تو فکر کنم
که سرم به صخرهای بزرگ بدل شود
آنگاه تو بیایی
مقابلم بایستی
فریاد بزنی: «من!»
فریاد بزنم: «تو.......!»
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
۲
میترسم دوباره جنگ شود
درختان سیب از کمر بشکنند
ما آواره شویم
زرین
۱
بیدارم
نیمی از تنم که در خواب جامانده
چنگ میاندازد
نیم دیگر را بهسمت خودش میکشد
دلم گواهی میدهد
آنطرف
اتفاقی بزرگ درحال رخدادن است
بگذار به خواب برگردم
در بیداری
کسی انتظار شاعران را نمیکشد.
zrnia
۱
روزیکه با خداحافظی شروع شود
روز نیست؛
حمل حجم اندوه است
از شبی
به شبی دیگر.
zrnia
۱
کاش فردا که از خواب برمیخاستیم،
دیروز بود
و شبِ بعد
شبِ قبلترِ قبلتر
آنقدرکه خاطرات مرده جان میگرفتند
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
۱
باد دلتنگ آخر شهریور بودی؛
دفعتاً آمدی
لباسهای پشمی را در گنجه جُستی
و چون خزان از ساقهایم بالا خزیدی
رنگ دنیایم را عوض کردی
همهچیزم را به باد دادی
و خیلی زود
در اولین برف گم شدی
رهایم کردی
چون دبستان متروکهای
که شیشههایش را سنگ زده باشند...
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
۱
میخواستم با تو آشنا شوم
شبی که تنهاییات زیر نور زرد
بهاندازهٔ غمم میدرخشد،
کامیونی قدیمی با بوق بزرگ
ما را از مرز عبور دهد
زبانمان عوض شود
حرفِ هم را بهتر بفهمیم
میخواستم با تو آشنا شوم
امّا حالا ایستگاه رادیویی هستم در اِشغالِ نازیها
که اخبار جنگ را بهرمز منتقل میکند،
و سالهای بعد میتوان از آن
سوت ممتد تنهایی را شنید.
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
۱
دیدنت غم و شادمانیِ توأمان است؛
حسِ کارگر روزمزدی را دارم
که بعدِ مدتها پاداش گرفته،
آخرین در را میبندد
و با اندوهِ بیکاری فردا
دست غروب را میگیرد و به خانه بازمیگردد
دیدنت
آرامم نمیکند
به واهمهام میافزاید
تو میروی
و دنیای من خالی از سَکنه میشود.
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
۱
نگاهت
صدای بچههاست
در ظهر تابستان
که از شیشهها عبور میکند
بیآنکه شکلی داشته باش
Taranom
۱
بیآنکه بدانم
حتی درخت توت
تنهاییِ تلخ درّه را پُر نمیکند.
Taranom
۱
من بودم لاکپشتی که به خودش فرار کرد
و آنقدر به تنهایی خو گرفت
که روزی بدل به تختهسنگی شد
Taranom
۱
ابرها بر شاخهٔ انجیر فرود آمدهاند
درخت را تکان بده
باران بگیرد.
Taranom
۱
گاهی دوست دارم
خدا باشم
و در پیراهنی راهراه
سرِراهت را بگیرم
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
۱
دوستداشتنت مسیرم را تغییر میدهد
سرنوشتم را دچار سردرگمی میکند
گاهی پرندهای میشوم
که دوست ندارد به کوچ برود،
ببری که برهآهویی را
در چند قدمی رها میکند
Mehrdad.S
۱
۲
میخواهم برگردم به روزهای پیش از تو
به غرور ببری که نسلش منقرض شد
به سرخیِ گلولهٔ کاموا در قلبم
به بلبلانِ پنبهزار که در خشکسال
دلم را ترک گفتند
اینروزها چقدر دلم میخواهد برگردم
به یونسِ تنهاییام
در شکم نهنگ...
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
۰
به مرگ فکر کردم
وقتی جسدم را چندگرم سبک میکند
و چند شعرم را ناتمام میگذارد،
به باد میگوید گوشهٔ شیراونی را بکنَد
صورتم را نشان بدهد
و زنها را دیوانه کند
به مرگ فکر کردم
به اینکه همیشه دوست داشتم
در زبان دیگری اتفاق بیفتد
و مرا بهسمتی از خیابان هل بدهد
که با من مهربانتر بود.
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
۰
در شهری که پستچیها جاسوساند،
کدام نامه
سرِ سلامت به در خواهد برد؟
و ابری که سنگینی کند
پیش از باران به خاک میافتد و
دریا بر جنازهاش نماز میگذارد.
کاربر ۴۸۰۶۶۳۶
۰
مثل حبسکشیدهها
در شب اولِ آزادی گیجم
به خیابان میروم
تا صبح میچرخم
و به یادِ همبندیهایم میگریم.