
٪۳۰
n re
۳۱
مدتی است که از مقدسات جز نامهای زیبا و فصیح چیز دیگری نمانده!»
n re
۲۷
گاهی شدت اندوه بیش از توانایی و بردباری بشر است!
سپیده اسکندری
۱۹
«تنها امتیاز انسان بر حیوان همین خنده است.
n re
۱۳
فراموش مکن که انسان در هر جا و هر زمان میتواند از خود دفاع کند. کسی که دارای نهاد پاک و قلب عاری از آلایش است، همیشه و در هر حال پروردگار مهربان نگهدار اوست. آن کسی که توانست در سرزمین فساد و تباهی خود را از آلودگی به گناه محفوظ بدارد، سعادت جاودانی در انتظار اوست.
سپیده اسکندری
۱۱
تو در جنگ همیشه فاتح بودی، در عشق هم پیروزمند باش، منتهی در نبرد با زن بهجای خشونت و بیرحمی، ظرافت و مهربانی به کار ببر!
n re
۱۰
به خندهها و تبسمهای ساختگی این مردم نگاه نکن. میبینی که چطور میکوشند خود را شادمان و متبسم نشان دهند؟ خودشان میدانند که فردای آنها نامعلوم است. از کجا که تا هفتهٔ دیگر نوبت خود آنها نرسد؟ در این صورت هرکس اطمینان دارد که به دنبال این خندهها و مسرتها، اشکها و نالههایی هست...
farinaz
۱۰
دیگر امروز بهخلاف گذشته از شراب و زن و عیش و کامرانی بیزارم، حتی از دیدن قیصر و اعمال نفرتانگیز او وحشت دارم! میدانید چرا؟ برای اینکه به عشق لیژیا پایبند شدهام و حاضر نیستم کسی را در عالم به او ترجیح دهم. برای آنکه لیژیا مثل برف کوهستان پاک و بیشائبه و دور از آلودگی است؛ برای اینکه او از اعمالی که زنان سبکسر و هوسران دیگر میکنند بیزار است و حالا من بدون وجود این دختر در رنجم. زندگی برای من جز زندانی وحشتناک چیز دیگری نیست.»
jacksparrow
۹
گاهی شدت اندوه بیش از توانایی و بردباری بشر است!
n re
۷
«ای جوان خوشبخت! گرچه دنیا زودگذر و حوادث آن ناپایدار است و در آن سعادتی برای انسان متصور نیست، اما یک چیز در این عالم بسیار شیرین و گرانبهاست و آن جوانی است، این جوانیست که به انسان اینهمه شور و هیجان میدهد...»
n re
۶
آنچه من بدان ایمان دارم این است که تجاوز به حقوق دیگران زشت و ناپسند است و بهعکس یاری و مهربانی زیبا و دوستداشتنی است. کسی که دارای احساسات پاک و عالی باشد پاکدامن است
n re
۵
«چه سعادتمندند این چشمهای من که وجود نازنین تو را در این لحظه میبینند.
چه خوشبختند این گوشهای من که نوای جانپرور تو را میشنوند.
farhangmk
۵
دوست من، این نکته را همیشه به خاطر داشته باش که سنگ مرمر گرچه زیبا و نایاب است معهذا تا دست استاد مجسمهساز به آن نرسیده و شاهکاری دلپذیر از آن پدید نیاورده، خودبه خود چیزی نیست. چرا تو نخواستی آن استاد هنرمندی باشی که از مرمر خام، محبوبی زیبا و پرستیدنی پدید میآورد؟ دوستداشتن و دلباختن بهتنهایی کافی نیست. عاشق باید بداند که چگونه با معشوق خود رفتار کند و به چه طریق قلب وحشی و ناآشنای او را به خود رام سازد
ایراندُخت
۴
کسی که عشقش از دست رفته و زندگانیاش بهیکباره به هم ریخته، جز غم و اندوه چه ارمغان دیگری میتواند به دوستش هدیه کند؟ من مثل آدمی شدهام که او را افسون کرده باشند.
n re
۳
در دنیا همهٔ کارها با جنگ و خونریزی درست نمیشود.
~زِبی
۳
خوشبختی کور است، گاهی در روز روشن هم نمیبیند، آنوقت چگونه میخواهی هنگام شب به سراغ تو بیاید؟
n re
۳
اگر به قدر کافی احساس داشتی قادر بودی درک کنی که تمام زنان دنیا همطبقهٔ نیژیدیا و کریسپینیلا نیستند؛ هستند کسانی که به شرافت و پاکدامنی پایبندند و از آلودگی و فساد میگریزند.
𝑚𝑠.ℎ𝑒𝑠𝑡𝑖𝑎
۳
یک بار دیگر حس کرد که زندگی، تنها این جهان پرمشقتی نیست که او در آن طی عمر میکند، بلکه دنیای دیگریست پر از فداکاریها، صمیمیتها و ازخودگذشتگیها. میدید که مفهوم حیات غیر از آن گذران سرد و یکنواختی است که وی در آن کاخ پرفروشکوه با آن به سر میبرد. مثل اینکه از نو دری در گوشهٔ ظلمت افق گشوده شده و نمای یک جهان دلافروز دیگر برابرش نمودار شد؛ ولی احساس کرد که او با گذشتهٔ تاریک و آلودهٔ خود، لایق به عبور از آن نیست...
yasklv
۳
من همیشه مطابق احتیاج خود به خداوندان عقیده پیدا میکنم.
کاربر ۲۰۲۰۲۷۶
۳
. این کسالت مرا میبینی، جسمی نیست بلکه روحی است. این روح ستمدیدهٔ من است که دائمآ در رنج و التهاب به سر میبرد!»
ایراندُخت
۳
دیوار و ستونها را میبینی؟ هریک از اینها شاهد فجایع و جنایاتی است که اگر به زبان میآمدند، میتوانستند داستانها و حکایات خونینی از سیاهدلی و درندهخویی انسان بیعاطفه بیان کنند!...
n re
۲
«چرا گریه نکنم؟ میبینم که در این دنیا جز خدای بزرگ دادرس دیگری نیست. اصلا ذرهای شفقت و عدالت نیست، همه ظالمند، همه سنگدلند، همه خودخواهند.»
استودیوس
۲
هر مذهب یا مسلکی که ظرافت زندگی را از بین ببرد قابل دوستداشتن نیست.
استودیوس
۲
فائون با صدای لرزانی سکوت تالار را درهم شکست: «امپراتور! رم میسوزد! سراسر پایتخت را حریق عظیمی دربرگرفته است!»
از این خبر همهٔ حضار مبهوت و وحشتزده از جای جستند، اما نرون درحالیکه چهرهاش از شنیدن این خبر متبسم میشد و انگشتانش بهسوی تارهای چنگ به حرکت میآمد، گفت: «ای خدایان! حالا دیگر خواهم توانست آتشسوزی شهری را با چشم خود ببینم و آنوقت قصیدهام را به آخر برسانم!»
~fatemeh♡
۲
ممکن است که عشقْ ذوق تو را در عطر و بو تغییر دهد و تو بهجای یاس، عطر بنفشه را بپسندی، اما عشق در من کارهای عجیبتری کرد؛ عشق روح مرا تغییر داد، فکر مرا عوض کرد، زندگی مرا بههم ریخت و آیندهٔ مرا در خطر نابودی قرار داد، اما با همهٔ این احوال من ترجیح میدهم که لیژیای من همان دختری که هست باشد نه کس دیگری.»
مصطفی پندار
۲
«فرزندم، جهان ما اسراری دربرندارد! ما فقط یک چیز، یک متاع، داریم که میکوشیم در بین افراد بشر رواج پیدا کند و آن عشق است!»
Missy
۲
اما آنچه یقین دارم این است که مذهب بزرگترین سد راه سعادت من بوده و همهٔ این مصائب و بدبختیها را برای من به وجود آورده است.
Missy
۲
این چه نوع عشق پردردسر و ناراحتکنندهای است که شما هر دو را به روزگار سیاه انداخته؟ کسی که کسی را دوست دارد همراه او میرود و با او زندگی میکند
Missy
۲
از کجا که در میان فرمانروایان آینده و نسلهای بعد، بدتر از نرون هم پیدا نشود؟
ایراندُخت
۲
آنچه یقین دارم این است که مذهب بزرگترین سد راه سعادت من بوده و همهٔ این مصائب و بدبختیها را برای من به وجود آورده است.
farinaz
۱
مارکوس از دیدن لیژیا چنان از خود بیخود شد که میخواست بیاختیار بهجانب او بدود؛ ولی با مشاهدهٔ دیدگان کنجکاو مسیحیان خویشتنداری کرد و ایستاد. قلبش از شوق گویی میخواست قفس سینه را بشکافد. شدت بیتابی او به حدی بود که وی را به یاد دقایقی انداخت که در عرصهٔ کارزار هزاران پیکان سلحشوران اشکانی او را دربرگرفته بود و میکوشید خویشتن را از این منطقهٔ خطر برهاند.
