جملات زیبای کتاب من آن توام! | طاقچه
تصویر جلد کتاب من آن توام!subscriptionAvailable

کتاب من آن توام!

سی پاره گم‌شده از مصحف خاموشان

نوع کتاب
۴.۳(از ۱۵ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
سیدعبدالحمید ضیایی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
alireza_salarii
۲۵
ـ نه آن‌قدَر نزدیکی، که دلم به تو بیارامَد و نه آن‌قدَرها دور که ریسمانِ امیدم را بگسَلم! بگذار اول اشک‌هایم را پاک کنم، بعد تو را ... ای نمی‌دانم کِه!
pegah
۱۷
شاید از مکرهای خداوند یکی هم این است که به ابر و باد و مه و خورشید و فلک امر می‌کند و آن‌قدر معشوقه‌ها و الهه‌هایت را پیشِ چشمت پرپر می‌کنند تا دل بِکَنی! تا ناگزیرت کنند از نظّارهٔ معشوقِ یگانه!
Towhida
۱۴
می‌گویند چگونه اغلب اوقات در نشاط و انبساط هستی؟ تاجِ لا اله الّا الله بر سر دارم!
pegah
۹
روزهایِ اولِ چلّه‌نشینی، گاهی سیمِ تنبور گسسته می‌شود، گاهی نخِ تسبیح. فقط ای کاش بندِ دلْ پاره نشود! دشوار است جمع کردنش!
🎸🍃تبسم🍃🎸
۸
بیا تا در گوشت چیزی بگویم که رغبتِ تو به مرگ بسیارتر گردد. می‌دانی چرا در حین خاک‌سپاری زمزمه می‌کنیم: سبحان الحی الذی لایموت؟ فقیهان خیال می‌کنند این عبارتِ جلیل را خطاب به خداوند می‌گوییم! حاشا به غیرتشان! خدای تعالی عظیم‌تر از آن است که نامِ او را در مرگ یاد کنند! حَیِّ لایموت خطاب ما به همین مُردهٔ روبه‌روست؛ یعنی چنان زنده شدی که دیگر هرگز نخواهی مُرد.
pegah
۷
به پیشگاه او، که همگی ناز است، جز نیاز چه می‌توان بُرد؟
pegah
۵
حجِ خانهٔ خلیل آسان است و حجِ حَرمِ جلیلْ دشوار ...
pegah
۵
دلتنگیْ شأنِ ناگزیرِ عاشقان است؛ اما هر که با تمامیتِ خویش در وحدت باشد دیگر دنبالِ کسی نمی‌گردد.
pegah
۴
گفتنْ جان کندن است و شنیدنْ جان پروردن!
pegah
۴
برف پیری بر سر و رویم نشسته بود. باید در مصافِ این بادِ تند از چراغِ عمرم، که روی در خاموشی دارد، چراغ دیگری بگیرانم!
pegah
۴
وقتی عاشقِ کسی می‌شوی شیفتهٔ پاره‌هایی نامکشوف و پنهان از وجود خود شده‌ای که تا هنوز بروز و ظهور نیافته‌اند. باید اعتراف کنم که من عشق را در حضور مولانا تجربه کردم؛ اما نه عاشقِ مولانا، بلکه عاشق خود شدم. با دیدار مولانا به فعلیّت رسیدم؛ چشم در چشم او، آینه‌ای برابرِ خویش نهادم و امرِ نامتناهی، در فاصلهٔ بین دو عاشق، در بازیِ دو آینهٔ موازی پدیدار شد.
pegah
۳
کافران را دوست دارم، زیرا دعویِ دوستی نمی‌کنند. ای مسلمان‌بُرونانِ کافراندرون!
pegah
۳
از تناقض‌هایِ دل پُشتم شکست! ... امشب حتی نرمایِ بالشِ زیر سرم مرا یادِ پرنده‌های کُشته‌شده می‌اندازد. آن اشارهٔ مرموز، آن دلتنگیِ بی‌دلیل، دوباره از راه رسیده تا جراحتی سطحی را در من عمق ببخشد؛
baraniam
۲
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن ترکِ من خرابِ شبگردِ مبتلا کن
pegah
۲
ما فقط آن چیزی را می‌شنویم که بخواهیم! شنواتریم از سمت و سویی که به سودمان باشد!
pegah
۲
یگانه داشته‌ای که باید هدیه کنیم و حضرتِ خداوند آن را ندارد «نیاز» است
🎸🍃تبسم🍃🎸
۲
موج‌های آبِ چشم و خون دل برآمده و راه را بر کلمات بسته‌اند. کشتی‌های عظیم در این طوفان تخته‌تخته شکسته‌اند ...
Towhida
۲
من به فراق باور ندارم! فراق کدام است؟ محبوبِ من در نیم‌دایرهٔ دیدارْ ایستادهٔ ابدی است!
ن والقلم وما یسطرون
۲
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن ‫ترکِ من خرابِ شبگردِ مبتلا کن ‫آدمیْ مرگ را می‌خورَد! کسی نشنیده که گفته باشند: کُلُ موت ذائقئ النفس، بلکه آمده است: کُلُ نفس ذائقئ الموت؛ یعنی نفسِ ما مرگ را می‌چشد و تجربه می‌کند نه اینکه جانِ آدمیْ شکارِ مرگ شود. ‫اگر به دریا افتاده‌ای و شنا نمی‌دانی، خودت را به مُردن بزن. ‫دریا مُردگان و غرق‌شدگان را بر فرقِ سرِ خود می‌نهَد.
ارام
۱
در عبور از شمسِ مولانا شمسِ خودت را می‌بینی و همین سِرّ درونِ تو خواهد شد!
مرضیه سادات هاشمي
۱
وعظ پُرطنین و فاخِرت را شنیدم، سرشار از احادیث و اقوال دیگران؛ اما حرف‌های خودت کو؟ این همه گفتی؛ اما نگفتی که خودت کیستی؟
-مسافر!
۱
بر فرازِ کوه که بنشینی، همهٔ کوه با توست. آنکه با توحید درآمیخت تنهایی را به گونه‌ای دیگر شناخت. در قاموس او، تنهایی لبریز شدن است از همهٔ آنچه هست، و سرایِ او می‌شود تنهایی!
Mehr
۱
از این برکه‌ها بیرون بزن! جایِ نهنگ این حوضچه‌ها و آبکَندها نیست ...
ن والقلم وما یسطرون
۱
گفتنْ جان کندن است و شنیدنْ جان پروردن!
ن والقلم وما یسطرون
۱
پُر که باشی از خودت، تنها می‌شوی؛ از جنسِ باری‌تعالی!
ارام
۰
در عبور از شمسِ مولانا شمسِ خودت را می‌بینی و همین سِرّ درونِ تو خواهد شد!
ارام
۰
رهرو باید صاحب استقامت باشد و بی‌توقف! روندهْ راه می‌بیند یا، بنا به احوالِ خویش، راهی می‌سازد. و نخستین گام گُم شدن در راه است! گم‌شدگیْ اتفاق است در ابتدا؛ ولی پیدا شدن در این گمراهی حقیقتِ طریق است.
•Pinaar•
۰
بیا تا در گوشت چیزی بگویم که رغبتِ تو به مرگ بسیارتر گردد. می‌دانی چرا در حین خاک‌سپاری زمزمه می‌کنیم: سبحان الحی الذی لایموت؟ فقیهان خیال می‌کنند این عبارتِ جلیل را خطاب به خداوند می‌گوییم! حاشا به غیرتشان! خدای تعالی عظیم‌تر از آن است که نامِ او را در مرگ یاد کنند! حَیِّ لایموت خطاب ما به همین مُردهٔ روبه‌روست؛ یعنی چنان زنده شدی که دیگر هرگز نخواهی مُرد. و نامهٔ خداوند به مُردهٔ عاشق چنین آغاز می‌شود: مِنَ الحَیّ الَّذی لایَموت، اِلَی الحَیّ الّذی لایَموت ...
ن والقلم وما یسطرون
۰
و نامهٔ خداوند به مُردهٔ عاشق چنین آغاز می‌شود: مِنَ الحَیّ الَّذی لایَموت، اِلَی الحَیّ الّذی لایَموت ... ‫مُردن داریم تا مردن!
ن والقلم وما یسطرون
۰
کتاب‌هایم را به رود ریختی و نحوِ محو یادم دادی. پرسیدم: ‫ـ تو شافعی هستی یا حنفی؟ ‫خندیدی و گفتی: ‫ـ از این برکه‌ها بیرون بزن! جایِ نهنگ این حوضچه‌ها و آبکَندها نیست