مرحوم «ملکالشعراء بهار» را که در حدود نود سال پیش سروده شده است، برایتان بیاورم.
این دود سیهفام که از بام وطن خاستاز ماست که بر ماست
وین شعلهٔ سوزان که برآمد ز چپ و راستاز ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیمبا کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن اینجاستاز ماست که بر ماست
ما کهنهچناریم که از باد ننالیمبر خاک ببالیم
لیکن چه کنیم، آتش ما در شکم ماستاز ماست که بر ماست
اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف استزین قوم شریف است
نه جرم ز عیسی، نه تعَدی ز کلیساستاز ماست که بر ماست
گوییم که بیدار شدیم! این چه خیالیستبیداری ما چیست؟
بیداری طفلی است که محتاج به لالاستاز ماست که بر ماست