یک روز صبح، در کمال خونسردی، طنابی بر گردنش گره زدم و از شاخه درخت آویزانش کردم. لحظهای بعد اشک پشیمانی چشمانم را پوشانده بود. او را دار زدم چون میدانستم تا پیش از آن مرا دوست داشت. چون میدانستم کاری که سبب خشم من شود انجام نداده بود. دارش زدم چون میدانستم با این کار مرتکب گناه میشوم. گناهی غیرقابل بخشایش که روحم را برای همیشه به رسوایی میکشد.