«من هم از این وابستگی خیلی وحشت دارم، آلما، اما دیگر فهمیدهام که این مسئله چیز خیلی خاصی هم نیست. به آن عادت میکنی و برای کمکی که میگیری از دستیارت ممنون میشوی. من نمیتوانم خودم حمام بروم یا لباس بپوشم، حتی در مسواک زدن یا با تکه کردن جوجهی توی بشقابم مشکل دارم، اما هیچوقت توی عمرم از الآن قانعتر نبودهام. »
آلما از دوستش پرسید: «چرا؟ »
«چون وقت فراغت دارم و برای اولین بار در زندگیام کسی از من توقعی ندارد. من نباید چیزی را حلوفصل کنم و برای هیچچیز عجله ندارم. هر روز برایم چون هدیهای است و برایم بسیار لذتبخش. »