
بریدههایی از کتاب خسی در میقات
۳٫۹
(۳۰)
پیش از آفتاب که برمیخیزی، انگار پیش از خلقت برخاستهای و هرروز شاهد مجدد این تحول روزانهبودن، از تاریکی به روشنایی. از خواب به بیداری و از سکون به حرکت
سارا
اگر بهدید غربی بنگری که «تمدن» یعنی «مصرف» (و نیازمندی بیشتر)، پس این حجاج همه «عقبافتاده» اند و درحال رشد و چهوقت «رشد» میکنند؟ لابد وقتی که «ساخته غربی» را هرچه بیشتر «مصرف» کنند
sajjadquote
به هر مقدسی نزدیک که شدی، میبینی که «قدس» در عالم خارج نیست؛ بلکه در تو است. در ذهن تو. یا بوده است و رمز هر مقدسی در «حریم» هایش نهفته. در فاصلهها و حریم را که برداشتی، شیئی است یا آدمی است یا شهری است و تکاملی
میثم طاهری
میدیدم که این «من» به همان اندازه که در اجتماع خود را «فدا میکند» در انفراد «فدا میشود».
صدف
چارهای نیست جز اینکه بگوییم سعودیها لیاقت اداره این مشاهد را ندارند. مدینه و مکه را باید از زیر نگین این حضرات بیرون کشید و دو شهر بینالمللی اسلامی اعلام کرد...
pegah
بزرگترین غبن این سالهای بینمازی ازدستدادن صبحها بوده؛ با بویش، با لطافت سرمایش، با رفت و آمد چالاک مردم. پیش از آفتاب که برمیخیزی، انگار پیش از خلقت برخاستهای و هرروز شاهد مجدد این تحول روزانهبودن، از تاریکی به روشنایی. از خواب به بیداری و از سکون به حرکت و امروز صبح چنان حالی داشتم که به همه سلام میکردم و هیچ احساسی از ریا برای نماز؛ یا ادا در وضوگرفتن.
فاطمه
بزرگترین غبن این سالهای بینمازی ازدستدادن صبحها بوده
pegah
چارهای نیست جز اینکه بگوییم سعودیها لیاقت اداره این مشاهد را ندارند. مدینه و مکه را باید از زیر نگین این حضرات بیرون کشید و دو شهر بینالمللی اسلامی اعلام کرد...
insadsal
اما کلمات عربی بر ذهنم سنگینی میکند و بر زبانم و سخت هم. نمیشود بهسرعت ازشان گذشت. آنوقتها عین وردی میخواندمشان و خلاص؛ ولی امروز صبح دیدم که عجب بار سنگینی مینهند بر پشت وجدان. صبح، وقتی میگفتم «السلامعلیک ایهاالنبی»، یکمرتبه تکان خوردم.
sajjadquote
واعظمان «سمبلیک» بودن اعمال حج را توضیح میداد. (درست با همین لغت فرنگی. باید بهش حالی کنم که بهخاطر چندتا درسخوانده او حق ندارد زبانش را عوض کند.)
زهرا علمی
بزرگترین غبن این سالهای بینمازی ازدستدادن صبحها بوده؛ با بویش، با لطافت سرمایش، با رفت و آمد چالاک مردم. پیش از آفتاب که برمیخیزی، انگار پیش از خلقت برخاستهای و هرروز شاهد مجدد این تحول روزانهبودن، از تاریکی به روشنایی.
وفادار
چارهای نیست جز بینالمللیکردن این «مشاهد». مکه و مدینه و عرفات و منی و اداره آنها را دراختیار هیأت مشترکی از نمایندگان ملل مسلمانگذاشتن و از اختیار عرب سعودی درآوردن و از محل درآمد حج، مخارجش را تأمینکردن و بهجای پلیس و شرطه سعودی، راهنما از هر ملتی گذاشتن
سیستماتیک
از من پرسید چه مذهبی داری؟ گفتم دلم میخواست مذهب مسلمانان صدر اسلام را داشته باشم.
sajjadquote
مثل دیگران پاها را برهنه کرده، خاک نرم این گورستان عتیق را میشکافتم و میدیدم که چهارده قرن سنت اسلامی در چنین خاکی، اکنون راهبر به چیزی نیست یا جایی. آخر مردمی هستند و معتقدند و بگیر که مردهپرستند؛ اما من احمق یا تو سعودی بسیار عاقل! چه حق داریم مقدسات ایشان را با خاکی یکسان کنیم که زندگی روزانه آنهاست؟ آنکه از حقارت زندگی روزمره خود گریخته و به اینجا آمده، میخواهد جلال ابدیت را در زیبایی بارگاهی مجسم ببیند و به چشم سر ببیند. این را تو بتپرستی بدان؛ اما با اساطیر چه میکنی؟ مگر نخواندهای که حتی موسی به میقات رفت تا خدا را لمس کند؟ و به چشم سر ببیند و دیگر قضایا... و آنوقت تو از او باج هم میگیری.
فاطمه
دیگر اینکه امشب فهمیدم چرا اینجا ماه قمری را ملاک اعمال کردهاند و نه شمسی را؛ یعنی در این نواحی، از بابل قدیم گرفته تا مصر. چون ماه شمسی در این اطراف نمیتواند معنی داشته باشد. زمستانش عین پاییز است و هردو عین تابستان. ناچار ماه قمری را گرفتهاند. بهخاطر روشنایی شبهای خنک. بههمیندلیل مراسم مذهبی معمولاً در نیمه اول ماه است. ۱۰ ذیحج، ۱۸ ذیحج، ۱۵ شعبان، سوم رجب، عاشورا (دهم محرم) و همینجور... یعنی مراسم مذهبی و اعیاد و عزاها اغلب وقتی است که ماه بلند و پر است؛ یا دارد بلند میشود؛ تا بیابان که شبها خنک است؛ برای ادای مراسم، روشن هم باشد.
Mahsa Saadati
پیش از آفتاب که برمیخیزی، انگار پیش از خلقت برخاستهای
نسترن
ایرانیها آفتابه دارند؛ ترکها، لولههنگمانندی دراز و چراغموشیمانند و از حلبی؛ لبنانیها و سوریها آفتابه پلاستیک دارند ــ کوچکتر از مال ما ــ و هندیها و افریقاییها یک کتری و اینها هر یک نوعی معنیدارترین علامت ملی و نه بر روی پرچمها؛ که در دست افراد هر ملت و چه قابل مصرف هم!
امیرماکان جعفری
چارهای نیست جز بینالمللیکردن این «مشاهد». مکه و مدینه و عرفات و منی و اداره آنها را دراختیار هیأت مشترکی از نمایندگان ملل مسلمانگذاشتن و از اختیار عرب سعودی درآوردن و از محل درآمد حج، مخارجش را تأمینکردن و بهجای پلیس و شرطه سعودی، راهنما از هر ملتی گذاشتن و جوازدادن به مراسم خاص هریک از مذاهب
sajjadquote
این گمشدن عظیم فرد در جمع؛ یعنی آخرین هدف این اجتماع؟ و این سفر...؟ شاید دههزارنفر، شاید بیستهزارنفر، در یک آن یک عمل را میکردند و مگر میتوانی میان چنان بیخودی عظمایی به سی خودت باشی؟ و فرادا عمل کنی؟ فشار جمع میراندت. شده است که میان جماعتی وحشتزده و در گریز از یک چیزی، گیر کرده باشی؟ بهجای وحشت، «بیخودی» را بگذار و بهجای گریز، «سرگردانی» را و پناهجستن را. درمیان چنان جمعی اصلاً بیاختیار بیاختیاری و اصلاً «نفر» کدام است؟ و فرق دوهزار و دههزار چیست؟...
sajjadquote
میدیدم که این «من» به همان اندازه که در اجتماع خود را «فدا میکند» در انفراد «فدا میشود».
sajjadquote
یکوقتی بود که گمان میکردم چشمم، غبن همه عالم را دارد و حالا که متعلق به یک گوشه دنیاام، اگر چشمم را پر کنم از تصاویر همه گوشههای دیگر عالم، پس مردی خواهم شد همه دنیایی؛ اما بعد بهنظرم از قلم Paul Nizan در «عدن عربستان» خواندم که «یک آدم فقط یکجفت چشم نیست و در سفر اگر نتوانی موقعیت تاریخی خودت را هم عین موقعیت جغرافیایی عوض کنی، کار عبثی کردهای.» و همینجوریها متوجه شدم که یک آدم، یک مجموعه زیستی و فرهنگی باهم است. با لیاقتهای معین و مناسبتهای محدود و بههرصورت، آدمی یک آینه صرف نیست؛ بلکه آینهای است که چیزهای معینی در آن منعکس میشود؛
sajjadquote
این سعی میان «صفا» و «مروه» عجب کلافه میکند آدم را. یکسر برت میگرداند به هزار و چهار صد سال پیش. به دههزار سال پیش. با «هروله» اش (که لیلیکردن نیست؛ بلکه تنها تندرفتن است.) و با زمزمه بلند و بیاختیارش و با زیر دست و پا رفتنهایش؛ و بی «خود» ی مردم و نعلینهای رهاشده؛ که اگر یکلحظه دنبالش بگردی زیر دست و پا له میشوی و با چشمهای دودوزنان جماعت که دستهدسته بههم زنجیر شدهاند و در حالتی نه چندان دور از مجذوبی میدوند و چرخهایی که پیرها را میبرد و کجاوههایی که دونفر از پس و پیش بهدوش گرفتهاند و با این گمشدن عظیم فرد در جمع؛ یعنی آخرین هدف این اجتماع؟ و این سفر...؟ شاید دههزارنفر، شاید بیستهزارنفر، در یک آن یک عمل را میکردند و مگر میتوانی میان چنان بیخودی عظمایی به سی خودت باشی؟ و فرادا عمل کنی؟ فشار جمع میراندت. شده است که میان جماعتی وحشتزده و در گریز از یک چیزی، گیر کرده باشی؟ بهجای وحشت، «بیخودی» را بگذار و بهجای گریز، «سرگردانی» را و پناهجستن را. درمیان چنان جمعی اصلاً بیاختیار بیاختیاری و اصلاً «نفر» کدام است؟ و فرق دوهزار و دههزار چیست؟...
العبد
نهایت این بیخودی را در دو انتهای مسعی میبینی؛ که اندکی سربالاست و باید دور بزنی و برگردی و یمنیها هربار که میرسند، جستی میزنند و چرخی و سلامی به خانه و از نو... که دیدم نمیتوانم. گریهام گرفت و گریختم و دیدم چه اشتباه کرده است آن زندیق میهنهای یا بسطامی که نیامده است تا خود را زیر پای چنین جماعتی بیفکند. یا دستکم خودخواهی خود را... حتی طواف، چنین حالی را نمیانگیزد. در طواف بهدور خانه، دوشبهدوش دیگران به یک سمت میروی و بهدور یک چیز میگردی و میگردید؛ یعنی هدفی هست و نظمی و تو ذرهای از شعاعی هستی بهدور مرکزی. پس متصلی و نه رهاشده و مهمتر اینکه در آنجا مواجههای درکار نیست. دوشبهدوش دیگرانی. نه روبهرو و بیخودی را تنها در رفتار تند تنههای آدمی میبینی. یا از آنچه بهزبانشان میآید، میشنوی؛
العبد
از هشت صبح تا یازده خوابیدم. بهجبران کمخوابی این دوسهروز و شب، حالی بودم که نمیشنیدم طرف چه میگوید. تمرکز سامعه لنگ مانده بود و روز پیش از آن، تمرکز حافظه؛ یعنی لغت گیرم نمیآمد.
pegah
بزرگترین غبن این سالهای بینمازی ازدستدادن صبحها بوده؛ با بویش، با لطافت سرمایش، با رفت و آمد چالاک مردم. پیش از آفتاب که برمیخیزی، انگار پیش از خلقت برخاستهای و هرروز شاهد مجدد این تحول روزانهبودن، از تاریکی به روشنایی. از خواب به بیداری و از سکون به حرکت و امروز صبح چنان حالی داشتم که به همه سلام میکردم و هیچ احساسی از ریا برای نماز؛ یا ادا در وضوگرفتن. دیروز و پریروز هنوز باورم نمیشد که این منم و دارم عین دیگران یک ادب دینی را بهجا میآورم.
pegah
داستانی است این بدویت «موتوریزه».
pegah
عجب ماشینهایی! اتوبوس و باری و کمپرسی و اغلب نقاشیشده و قبلمنقل سفر از در و دیوارشان آویخته. یک کامیون بزرگ بود پر از اعراب بدو. کف کامیون زنها تپیده به هم نشسته و سقفی از چوب درست روی سرشان؛ نشیمن مردها؛ که چمباتمه و تنگ هم و تماشاکنان میگذشتند و به دیوارهای کامیون مشک و خیک و بساط چادر و چوب خیمه آویخته. جالبترین نوع کامیونی که در این سفر میشود دید.
کاربر ۱۵۲۸۲۸۰
به این فکر افتادم که این امن و امان تبلیغاتی عربستان از کجاست؟ و اصلاً آن داستانهای افواهی درست است یا نه؟ حاجی که احتیاجی به دزدی ندارد. مثلاً غنی است و بعد هم به زیارت آمده یا به عبادت؛ ولی اهل محل؟ گدا و فقیر که فراوان است و حمال و حمال و حمال... اما هنوز کسی از دزدی خبر نداده. نظامی نمیبینی؛ اما پاسبان (شرطه) همهجا میگردد. حتی داخل مسجدالنبی و حضورشان درحدودی آزاردهنده.
کاربر ۱۵۲۸۲۸۰
در خود نگریستم تا سپیده دمید و دیدم که تنها «خسی» است و به «میقات» آمده است و نه «کسی» و به «میعاد» ی و دیدم که «وقت» ابدیت است؛ یعنی اقیانوس زمان و «میقات» در هر لحظهای و هرجا و تنها با خویش. چرا که «میعاد» جای دیدار تست با دیگری؛ اما «میقات» زمان همان دیدار است و تنها با «خویشتن» و دانستم که آن زندیق دیگر میهنهای یا بسطامی چه خوش گفت وقتی به آن زائر خانه خدا در دروازه نیشابور گفت که کیسههای پول را بگذار و بهدور من طواف کن و برگرد و دیدم که سفر وسیله دیگری است برای خود را شناختن.
کاربر ۱۵۲۸۲۸۰
یا عین اهالی مشهد؛ که عیالم یکبار راه از یکیشان پرسیده بود. همان در حوالی صحن. از زنکی چادربهسر. یارو نگاهی کرده بود و در جواب گفته بود: «مودونوم؛ اما نموگوم.»
میرزا
حجم
۱۷۷٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۲
تعداد صفحهها
۱۸۴ صفحه
حجم
۱۷۷٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۲
تعداد صفحهها
۱۸۴ صفحه
قیمت:
۲۸,۰۰۰
تومان