تصور کنید در محل تقاطع قصهها ایستادهاید. از هرسو صدایی به گوش میرسد. زمزمهای از دور نزدیک میشود و بعد دور و دورتر؛ جایی که قصهها در هم فرو میروند و از هم عبور میکنند. من در چنین مکانی ایستادهام؛ در محل تقاطع قصهها، در کتابفروشی؛ جایی که قصه نویسنده، قصه حکشده بر پیکر صفحههای کتاب، و قصه خواننده بالقوه کتاب به هم میرسند، در هم فرو میروند و هرکدام به سویی میرود. من ولی همچنان اینجا ایستادهام. با …
این نوشته را پسندیدی؟
۶
اطلاعات چاپ
این نوشته در شمارهٔ ۱۴۲ مجلهٔ داستان (آذر ۱۴۰۳) منتشر شده است.