
چطور میتوان از جنگ نوشت؟ چطور میتوان آن را توصیف کرد؟ مگر میشود برای چیزی که از جنس فقدان و نابودیست کلمهای پیدا کرد؟ جنگ خودش هم کاری به کار کلمات ندارد؛ قدمهایی بزرگ برمیدارد و بیتوجه به اطرافش دست به نابودی زندگی و زیبایی میزند. منفجر میکند، خراب میکند و از بین میبرد. شاید تنها پدیدهای باشد که هرگز نمیتوان به وجودش عادت کرد، آخر جنگ با پدیدهی زمان هم میانهی خوبی ندارد. نمیتوان به گذر زمان دل خوش کرد و جنگ را نادیده گرفت. جنگ چون زخم بزرگی است که اگر به آن رسیدگی نشود وخیمتر میشود و حتی پس از درمان نیز جای آن تا مدتهای دراز باقی میماند.
مدتها رمانهایی دربارهی جنگ میخواندیم و فکر نمیکردیم که روزی سایهی تیرهاش بر زندگی خودمان هم سایه افکند. شاید حالا و در چنین روزهایی خواندن داستان در مورد جنگ حتی بیشازپیش تأثیرگذار باشد. شاید با خواندن این کتابها همان نوری را پیدا کنیم که خود بیصبرانه منتظر رسیدنش هستیم.
زمین سوخته
خواندن دربارهی جنگ از زبان کسانی که خود آن را از نزدیک و با گوشت و استخوان حس کردهاند همیشه احساس متفاوتتری دارد. احمد محمود که برادرش را در جبهه از دست داده بود، تصمیم گرفت تا از دید خود داستانی مستندگونه دربارهی جنگ تحمیلی هشتساله به نگارش درآورد. کتاب در ابتدا تابستان سال ۱۳۵۹ را به تصویر میکشد، هنوز خبری از جنگ نیست ولی شایعات وقوع آن روزبهروز بیشتر بین مردم دهانبهدهان میچرخد و نگرانیها را بالاتر میبرد. لازم به گفتن نیست که درنهایت همان چیزی اتفاق میافتد که مردم از آن واهمه دارند، فرودگاه اهواز و چندین شهر دیگر بمباران میشوند و جنگ رسماً آغاز میشود.
پس از شروع جنگ بسیاری از مردم برای حفظ جان خود اهواز را ترک میکنند، …
