موتور را زنجیر میکنم به لوله گاز و زنگ واحد پنجم را میزنم. دستم را مثل چتر کوچکی بر روی جعبه کیک نگه میدارم. پرسیدن چند سوال و دیدن آن مرد، دویست تومان برایم آبخورده است! هیچ دلم نمیخواهد کیکی خیس و از ریختافتاده را بگذارم جلوی دوربین. باز زنگ میزنم و به تصویر خودم در چاله آب زیر پایم نگاه میکنم. انگار امروز آسمان هم با من سر جنگ دارد؛ وگرنه درست در یکی از مهمترین روزهای زندگیام، موهای سشوار خوردهام را اینطور خیس و فرفری نمیکرد. با کلافگی کلاه سویشرت سیاهم را روی سرم میکشم و دوباره زنگ میزنم. در، بدون هیچ سوالی به رویم باز میشود.
آسانسور مثل همیشه خراب است و مجبورم این بار هم با یک کیسه پر از خرتوپرت، جعبه کیک و کولهپشتی پنج طبقه بالا بروم. روبهروی واحد ده میایستم. جعبه را بر روی جاکفشی و دستهایم را بر روی زانوهایم میگذارم تا شاید نفس ازدسترفتهام، بازگردد. قبل از آنکه زنگ را بزنم، در باز میشود و مردی غریبه روبهرویم میایستد. بدون آنکه کلمهای بینمان ردوبدل شود چند اسکناس میگذارد کف دستم. کیسه خرتوپرتهایی را که دور مچ دستم رد انداخته، میگیرد و در را میبندد. گیجوویج به جعبه کیک و در بسته نگاه میکنم و چند بار محکم به در میکوبم. مرد برمیگردد و با نگاه سرد و بیحوصلهاش زل میزند توی چشمهایم. یک نگاه به چشمهای پفکرده و تیشرت کجوکولهاش کافی است تا بفهمم از خواب بیدارش کردم. لبخندی مصنوعی میزنم و جعبه کیک را از روی جاکفشی برمیدارم و بدون مقدمه میپرسم: «ناصرخان هست؟» خودم میدانم که سوالم مضحکترین سوال جهان است. ناصرخان با آن پاهای پرانتزی و آسانسور خراب کجا میتواند باشد جز روی تخت و کنار آن رادیوی قدیمی زهواردررفته! مرد جواب …