هیچ‌کس اینجا زندگی نکرد | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

هیچ‌کس اینجا زندگی نکرد

مجله چوک

۲۲ دقیقه مطالعه

sharebookmark

درب حیاط با صدای قیژقیژِ قدیمی‌اش باز شد. قفل زنگ‌زده بالا رفت و بوی روغن سوخته و عرق کهنه فضای حیاط را پر کرد.

رضا، با چهره‌ای چروک‌خورده، ته‌ریشی سفید که از دود زرد شده بود، سبیلی آویزان و موهایی چرب و تُنُک، پایش را کشان‌کشان وارد حیاط کرد. پیراهن خاکستری‌یقه‌چرک با دو دکمۀ باز، روی شلوار مکانیکی‌اش آویزان بود؛ شلواری که لکه‌های روغن سیاه، مثل خون خشکیده، روی آن جا خوش کرده بودند.

کفش‌های پاره و گِلی‌اش را با پشت پا به گوشۀ سکو پرت کرد. نفسش سنگین بود. با چشم‌هایی که انگار مدت‌ها خواب به خود ندیده بودند، نگاهی به حیاط انداخت. حیاط بزرگ بود، پر از ترک‌های در دیوار، یه درخت توت وسط حیاط که شاخه‌هاش خشک شده بودن. یه حوض سنگی ترک‌خورده که حالا توش فقط چند برگ پوسیده شناور بودن. صدای باد از لای پنجرۀ شکستۀ اتاق شمالی می‌اومد.

رضا داد زد:

— خدیـجه! کُجایی زن؟ مرده‌م از گشنگی. یه چیزی بده بخورم، بی‌وجدان.

صدای خدیجه از ته خانه با لحنی آروم و بی‌رمق اومد:

— همین الان دارم یه چای می‌ذارم، یه نون پنیر برات میارم.

رضا زیر لب غر زد:

— نون پنیر… آدم کُشته، نون پنیر… من بدبخت چقدر بد آوردم…

پاشو کوبید روی سکو، وارد ایوون شد. پنجره‌های چوبی با شیشه‌های مشبک، نور زرد رنگ خورشیدِ عصرگاهی رو پخش کرده بودن رو فرشِ پارۀ راهرو. دیوارا پر از لکه، عکس‌های قدیمی که چرخیده بودن، قابِ امام حسین که یه ترک از گوشه‌اش تا وسطش رفته بود.

مجید، پسر بزرگش، با تی‌شرت سفید چروک، شلوار راحتی و گوشی دستش، تو ایوون نشسته بود. یه لیوان چای نیمه‌خورده جلوش، یه بسته سیگار باز کنار دستش.

رضا نگاهی بهش انداخت، اخم کرد.

— هنوز اینجایی؟ زن و زندگی نداری؟ نمیری یه کاری بکنی لااقل بچه‌تو جمع کنی؟

مجید بی‌حوصله گوشی رو کنار گذاشت، …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۷like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۵ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (دی ۱۴۰۴) منتشر شده است.