آدم بزرگا گرسنه‌ترند | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

آدم بزرگا گرسنه‌ترند

مجله چوک

۳۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

*وقتی قحطی می‌رسد گرسنه‌ترین‌ها همیشه بچه‌ها نیستند *

باد سردی از لابلای شکاف‌های دیوارهای گلی خانه نفوذ می‌کرد و صدای زوزه‌اش در گوشه و کنار اتاق می‌پیچید. خانه بزرگ خانواده یحیی، با دیوارهای بلند گلی و سقف چوبی قدیمی، سال‌ها بود که سرپناه این خانواده پرجمعیت بود. دیوارهای اتاق‌ها با رنگ زرد کمرنگ و نشانه‌های رطوبت، داستان سال‌ها زندگی و سختی را روایت می‌کردند. سقف چوبی، با تیرک‌های چوبی که هر کدام نشان‌دهنده بار سنگینی از زمان بودند، به آرامی در حال فرسودن بود. در گوشه‌ای از اتاق، گلیم‌های دست‌بافت مادری با طرح‌های سنتی که یادگاری از نسل‌های پیشین بودند، به زمین پهن شده بودند. این گلیم‌ها نه تنها به خانه گرما و رنگ می‌دادند، بلکه در هر گره و طرح آن، داستانی از زندگی خانواده نهفته بود.

حیاط خانه، بزرگ و خاکی، با درختان توت و انجیر که سایه‌های خنکی را فراهم می‌کردند، جایی بود که بچه‌ها می‌توانستند در آن بازی کنند. درختان قدیمی، با ریشه‌های پیچیده‌شان در دل زمین، شبیه نگهبانانی بودند که سال‌ها به تماشای زندگی خانواده نشسته بودند. این درختان، یادآور روزهای شاد خانواده بودند، وقتی که یحیی و برادرانش زیر سایه‌شان می‌دویدند و با صدای خنده‌هایشان، سکوت روستا را می‌شکستند. اما امروز، حیاط خاموش و بی‌روح بود. حتی باد هم انگار در این فضا احساس غم می‌کرد و با خنکای خود، بر دل یحیی سنگینی می‌کرد.

در مرکز حیاط، یک تخت چوبی ساده قرار داشت که مادر یحیی روی آن دراز کشیده بود. پتویی ضخیم و سنگین با نقوش گل‌دار کهنه بر رویش انداخته بودند، اما سردی پاییز را نمی‌توانست از او دور کند. چهره‌اش رنگ‌پریده و چشمانش نیمه‌باز بودند، و هر از گاهی فریادی آرام از میان لبان خشک‌شده‌اش بیرون می‌آمد. این …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۵like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۴ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (آذر ۱۴۰۴) منتشر شده است.