
آیا فناوریهای عمومی، گوشیهایی که در دست داریم و شبکههای اجتماعیای که در آن مینویسیم میتوانند زندگی اجتماعیمان را بهتر کنند؟ جلوی ظلمی را بگیرند یا نیازِ نیازمندی را برطرف سازند؟ گاهی بله، ولی خیلی وقتها هم نه. در کتابی جدید، دختر دانشجویی که با شور و شوق اولین نسل از رسانههای مردمی را به کار گرفت تجربۀ خودش از این فناوریها را در قالب روایتی داستانوار بازگو کرده است.
نیو ریپابلیک — در سال ۱۹۷۰، که دانشجوی دانشگاه کُرنل در شهر ایتاکای نیویورک بودم، از پردیس دانشگاه به یک خانۀ ییلاقیِ بیرون شهر اسبابکشی کردم. تا آنجا با خودرو پانزده دقیقه راه بود که در هوای بد بیشتر طول میکشید و هوای بد هم در ایتاکا، با آن زمستانهای یخبندان و برفهای سنگینش، کم نبود. منطقهای روستایی بود، با جادههای بیرون شهریِ عمود بر هم و مرکز تولید محصولات لبنی. تعدادی از مزرعههایش به نظرم پررونق میآمدند، برخی فرسوده و مابقی متروکه بودند.
آنجا با یک جماعت بیربط همخانه بودم. فقط یکی از آنها را میشناختم که در واحد «شعر رمانتیک» همکلاسی بودیم، بقیه هم: خواهرِ همکلاسیام بههمراهِ دوستپسر هنرمند و عاطفیاش که منتظر آمدنِ مسیح بود و یک آقای مونارنجی که اتاق پشت آشپزخانه مال او بود و هرگز او را نشناختم. چند نفر دیگر هم آمدند و رفتند، جای خوابشان روی کاناپۀ اتاق نشیمن بود که بدون آنها خالی میماند. خانهمان آنقدرها هم اشتراکی نبود، تا حدی که حتی روی تخممرغهای داخل یخچال اسممان را مینوشتیم.
آن خانه، در جادۀ هالسیویل، هر از گاهی آب گرم داشت و خب، از سیستم گرمایش هم صحبت نکنیم بهتر است. اتاق من طبقۀ بالا در قسمت زیرشیروانی بود، جایی که یک پنجرۀ بیرونزده از ساختمان ساخته بودند. پنجرۀ کوچکی …