هوا دل‌پذیر شد | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

هوا دل‌پذیر شد

مجله داستان

۶ دقیقه مطالعه

sharebookmark

بحث سر این بود که امسال تعطیلات عید کجا برویم؟ عیال مربوطه گفت: «امسال حتماً باید من رو ببری جنوب. من تا حالا خلیج‌فارس رو ندیدم.» بچه‌ها اعتراض کردند.

- جنوب هم شد جا؟ این همه راه تو این هوای گرم؟ تازه جاده جنوب نه گردنه داره، نه جنگل، نه جای دیدنی. ما نیستیم... بابا ما رو ببر شمال. یا شمال یا هیچ‌جا.

من طرف عیال را گرفتم و گفتم: «اولندش شوماوا جنوبُ ندیدین. دومندش مادِرِتون اصرار دارِد بریم جنوبُ احترامش واجب‌س. سومندش جاده جنوب خلوت‌س و خطرش اِز همه‌جا کم‌ترس. تازه‌شم می‌تونیم ماهی و میگو مفتی از دریا بگیریما و بخوریم. اِز همه اینا مهم‌تر این‌س که مَنا یه دوستی دارم اون‌جا و نمی‌خَاد بارا چادرزدن تو پارکا کلی پول بدیم به شهرداری.» کلی هم از رئیس‌علی دلواری و دلیران تنگستان و شخصیت‌های مشهور جنوب گفتم. خلاصه استدلال و سخنرانی من جواب داد و بچه‌ها راضی شدند برویم جنوب. ساعت داشت به ۱۴ نزدیک می‌شد. به بچه‌ها گفتم: «وَخی بزن کانال یک تا بیبینم دنیا چه خبرس. آخِرش ترامپ اِز خدا بی‌خبر می‌یاد یا نه؟ آخِرش ما نفهمیدیم …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۶like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۳۹ مجلهٔ داستان (فروردین و اردیبهشت ۱۴۰۳) منتشر شده است.