بابای بچهها تلویزیون را روشن کرده است و سفت نشسته پایش!
از حالتش متوجه میشوم که دارد نگاه میکند و نمیبیند.
از آن روزهایی است که مشغولیت ذهنش را میخواهد تبدیل کند به یک تکه یخ، بعد بشکند، تا راحت آب شود و دوباره قالب جدید بزند.
برای بچهها کیک گذاشتهام و لیوانی شیر و دارند با لذت خودشان میخورند، دو تا چایی میریزم، یکی دو تکه کیک را میگذارم و کمی نبات. مینشینم کنارش، نه مقابلش!
سرش را میچرخاند و باز هم متوجه میشوم که نگاه میکند اما نمیبیند. لبخندم را همراه میکنم با استکان چایی که مقابلش میگذارم، حالا میبیند و صاف مینشیند و نفسی بیرون میدهد:
_ کارت درسته!
ظرف کیک را …