خندید. قهقهه زد. روزی ده دقیقه تمرین خنده، زیر دوش حمام. دکتر گفته بود برای رفع استرس خوب است. شیر دوش را باز گذاشت و بیرون آمد. جلو آینه ایستاد. خندید. قهقهه زد. صدایش میلرزید. انگار صدا از ته چاه بیرون میآمد. دکتر گفته بود حتی به زور هم بخندد. خندید؛ اما نتوانست ادامه دهد. فکر کرد دلقکی شده که باید به چیز مسخرهای بخندد. برای چه بخندد. او که ذرهای شادی در درون خود حس نمیکرد. به دکتر هم گفته بود. گفته بود خندهام نمیآید. گفته بود وقتی همه میخندند، دلم میخواهد گریه کنم. حالا هم حس گریه داشت. حالت چشمهایش، لبهای جمع شدهاش و چروکی که روی پیشانیاش افتاده بود.
چشمهایش را بست تا خودش را نبیند. حوصله خودش را نداشت. حوصله هیچکس را نداشت. از همهچیز خسته بود. بیزار شده بود؛ از بهروز، از بچهها، از زندگی، از این چرخه تکرار روز و شب که میرفت و میآمد. از بیهودگی روزمرگی که تا اعماق وجودش رخنه کرده بود. چهقدر همهچیز مسخره بود.
نگاه افسردهاش را چرخاند. آب دوش با فشار بیرون میریخت. وان پر شده بود از آبهای سرگردانی که راه خروجشان را پیدا نمیکردند. ماتومبهوت به آبهای پرشده در وان نگاه میکرد. مهرنوش گفته بود زیر فشار آب جکوزی که قرار بگیرد، حالش جا میآید. آب افسردگیاش را دور میکند.
اما حوصله نداشت. چند بار او را سر کار گذاشت و تا خانهاش کشاند؛ اما هربار بهانه …