هر کدام از ما ترسهای زیادی را در زندگی تجربه کردهایم؛ ترسی که از ناخودآگاهمان سرچشمه میگیرد. «کارناوال درونت را بیدار کن» روایت ترس از شاد بودن است و راوی از غلبهاش بر این ترس نوشته.
باباسفنجی: «امروز ﭼﻪ ﺭﻭﺯیه؟»
پاتریک: «ﺍﻣﺮﻭﺯ!»
زمان مؤلفهای خطی نیست. دایرهای است که عامدانه برت میگرداند به نقطۀ ابتدای اتفاقات. این را اولین بار وقتی فهمیدم که جلوی در آمفیتئاتر بیمارستان مفید ایستادم. از پشت در صدای خنده و هیاهوی داوطلبها میآمد. یک جور شلوغی که بیشتر از آنکه جذاب باشد ترسناک بود. تمام تنم از استرس منقبض شده بود. نمیتوانستم جلوتر بروم. بوی داروها، صدای قدمهای تند پرستارها، سکوت مرگبار بخش و صدای جیغی آشنا مغزم را پر کرده بود.
«من میخوام برم خونه. نمیسوزم. دیگه نمیسوزم مامان. تو رو خدا بریم خونه.»
دلم میخواست برگردم. اصلاً مرا چه به کارناوال شادی؟ چه چیزم به آدمهایی میخورد که دلودماغ جشن گرفتن داشته باشند؟ اما زمان که به نقطۀ آغاز برسد دیگر چارهای جز تسلیم شدن نداری.
چارهای جز تسلیم شدن نداشتم. دیگر راه فراری نمانده بود. پزشکان درد مرموز و لاعلاج جسمم را نتیجۀ روان ازهمپاشیدهام میدانستند. روانشناسها هم این روان ازهمپاشیده را نتیجۀ سرکوب و انکار هیجاناتم در کودکی. حالا من مانده بودم و کودکی نزیستهای که از هر طرف میدویدم مقابلم ظاهر میشد. هر جا توانستم پنهان شدم اما همه جا پیدایم کرد. آخرش در یکی از جلسات درمان، دست از تقلا برداشتم. برای اولین بار با دقت نگاهش کردم. از مواد مذاب غلیظ و تیرهرنگی ساخته شده بود. شکل مشخصی نداشت و هر لحظه فرم تازهای پیدا میکرد. چشمهایش شبیه سیاهچاله بودند. انگار از هیچ کجا آمده بود و همزمان تو را از همه چیز دور …
