برای تو لالایی نمی‌خوانم | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

برای تو لالایی نمی‌خوانم

مجله مدام

۱۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

شاید خواب‌آور‌ترین جای جهان، بعد از گهواره، ماشین باشد. طاهره‌سادات موسوی در داستان «جرقه» سراغ این مکان خواب‌آور رفته و داستانی نوشته که زیاد دیده‌ایم یا از آن شنیده‌ایم.

جِرِق‌جِرِق جرقه‌های بین دو فلز تنم را می‌لرزاند. صدای سایشِ بدنۀ فلزی ماشین با فولاد وسط جاده در خلأ بی‌نهایتی پرتم می‌کند. تصویرها جان می‌گیرند. نفس‌های نورا همۀ حجم ماشین را پر می‌کنند.

«نورنوری، عزیزجون رو اذیت نکن.»

نورا دست و پایش را مثل عنکبوت بند تنم می‌کند و خودش را بالا می‌کشد. با دست‌های کوچکش صندلی را می‌گیرد و با حلیمه‌خاتون دالی بازی می‌کند. می‌خندد. انگار توی دنیا هیچ کاری جز خندیدن ندارد. چشم‌هام مثل آهن گداخته شده است. از شانه‌ام دردی تیر می‌کشد و خودش را تا مهره‌های کمرم می‌رساند. با یک دست مچ پاهای نورا را نگه می‌دارم، با دست دیگر شانه‌ام را چنگ می‌زنم. عضلات شانه‌ام می‌سوزد. از لای درز درها سوز پاییزی آذرماه می‌زند تو. مچ پای دخترک را به‌سمت خودم می‌کشم. روی پایم می‌نشانمش.

حلیمه‌خاتون تسبیحش را برای نورا تکان می‌دهد و می‌گوید: «چی‌کارش داری قند و عسل رو؟»

صدای خندۀ گرفته‌ای از سینه‌اش درمی‌آید و توی غش‌غش خنده‌های نورا حل می‌شود. نگاهم را از بالای سر نورا رد می‌کنم و به صورت تیره و آفتاب‌سوختۀ میلاد می‌دوزم. با دست چپ فرمان ماشین را گرفته و با دست راست بین ریش‌های مشکی‌قهوه‌ایش دنبال چیزی می‌گردد. فرمان ماشین توی دستش لق می‌خورد. طاسی جلوی سرش برق می‌زند. نگاه خیره‌ام را روی صورتش می‌قاپد. سرش را سمتم برمی‌گرداند. چشم‌هاش را کمی تنگ می‌کند. ازشان یک خط باقی می‌ماند. قهوه‌ای مردمک‌هاش در هاله‌ای قرمز از رگ‌های خونی محاصره شده‌‌اند. سرخی خون قهوه‌ایش را روشن‌تر کرده است. لبش را می‌پیچاند و …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۵like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره چهارم، زیر مجموعه خیال، مجله مدام منتشر شده است.