و این مهدی اخوان ثالث است که از پس تمامِ فراز و فرودهای شعر معاصر فارسی –و البته شعرِ خودش- در تمام این سالها هنوز زنده است و شعرش، در سطح و عمقِ جامعه، با هر مقیاسی که بسنجیم خوانده میشود و کار میکند. تاریخ شعر فارسی را نمیتوان نوشت، بیآنکه نامِ نامی او و شعرِ شاخصش، بخشِ بزرگی از آن نباشد، چنانکه تا به امروز از او و دربارهی شعر او، بسیار نوشتهاند، و حتماً بیشتر هم خواهند نوشت. و بعد، پس از این مقدمهی کوتاه، تکلیفِ دو مسئله را روشن کنیم و برسیم به دقتِ بیشتر در چندوچونِ رفتار شاعر با مسئلهی عشق در شعرش:
یکم) عشق به معنای عمومی این کلمه، به معنای رابطهی عاشق و معشوق –که اینجا مُراد ماست- در شعرِ اخوان چندان حضورِ کمّی ندارد اما کیفی چرا. او در طولِ عمر نهچندان بلند اما شریفِ خود، دغدغههای دیگری پرورانده و کارهای دیگری کرده است؛ مثلاً فرض کنید پرداختن به عنصر روایتگری در شعر، با پُلی از گذشته تا به امروز، و نیز بازسازیِ تاریخ و هستیِ انسانی و... اما وقتی با این پرسش روبهرو میشود که «نقش عشق در شعرش چیست»، بر این عقیده است و اساساً عشق را در معنایی کلی و نه جزئی در شعرش تعریف میکند: «نقش عشق؟ تمام نقش به عهدهی عشق است، تا عشق نباشد هیچ کار هنری، هیچ شعری بهوجود نمیآید. اما عشق به چی و کی، حرف دیگری است؛ من از عشق مفهوم دیگری برای خود دارم. همین الان هم عشق مرا وادار به نوشتن کرده است، عشق به همین لحظه. و البته در هنگام تغنی و سرایش این عشق به مرحلهی بیتابی میرسد... بی عشق زندگی مفهوم ندارد، اصلاً ممکن نیست، یا اگر باشد پوچ است و هیچ و سرد و یخزده، مثل هستهی زردآلو که از لای یخ درآوردی، بشکنی ببینی پوک است. عشق در طبیعت زندگی است، هستهی پر و پیمان …