مجید قیصری را با داستانهایش میشناسیم. اما او در این شماره از خوابهایش و نسبتی که با جنگ دارند نوشته است. «عصیان خوابهای خفته» روایتِ جادوی نزدیک شدن به خاطرات و تأثیرشان بر خوابهاست.
نمیخواستم دربارۀ گذشتۀ خوابهایم چیزی بنویسم. دستم به نوشتن و واکاوی گذشتهام نمیرفت و نمیرود. در شخم زدن گذشته چه چیزی نهفته است که باعث آرامش روانم شود؟ نوشتن از خواب، نوشتن از ناخوداگاه است و این یعنی سُک زدن ذهنی که به هر دلیلی در آرامش و سکوت، کار خودش را میکند. مسائلی که نمیخواهی از آنها حرف بزنی و میزنی. مسائلی که نمیخواهی رو شود ولی میشود. خاصه که بخواهی از آشفتهخوابهایی حرف بزنی که یادداشت و سندی از آنها در دست نداری مگر رجوع به همان ذهنی که خواب است و آرام. فعل و حالات خواب موضوعی است باورنکردنی، با منطق عقل زمینی ناخوانا و رمزگشایی از آن بهشدت شخصی. انگار پیامی که فقط رمزگان آن را خود شخص میداند و لاغیر. وقتی که تصاویر خواب را برای دیگری بیان میکنی خیلی پیشپاافتاده و بیمعنا جلوه میکند، چون خواب نشانه است و نشانهها در جهان شخصی معنا پیدا میکنند، مگر نشانههایی که عمومیت دارند؛ مثل افتادن دندان که به از دست دادن برادر معنا کردهاند. خندهدار است ولی در این فرهنگ اینطور معنا کردهاند و در جای دیگر نشانۀ چیز دیگری است.
من از دوران جنگ خوابی در یاد ندارم و جایی هم یادداشت نکردهام و اگر یادداشت کرده بودم هیچ وقت در این متن از آن استفاده نمیکردم. ولی حالوهوای خوابهای جنگ را در ذهنم دارم، چراکه سالها با آنها جنگیدهام تا بتوانم فتحشان کنم. اینکه توانستهام یا نه، موضوع این متن است. وقتی که در منطقۀ جنگی بودم، پادگان دوکوهه، کرمانشاه، شلمچه و …