به نظر مکرمه شوشتری خواب دیدن همیشه خوب است و فکر میکند اگر خواب نبیند، بخشی از زندگی را نخواهد داشت. او در روایت «خوابیدن و شاید خواب دیدن»، از چالش «خواب ندیدن» نوشته است.
بیدار که شدم میم توی جاش غلت زد و پرسید: «دیدی؟» گفتم: «نه! فکر نکنم. چیزی که یادم نمیاد.»
دوست دکترمان خودش را کش داد توی پتو و یک قاعدۀ علمی رو کرد: «میدونی اگه یهمدت خواب نبینی ممکنه نابینا بشی؟» آخرهای ماه اول خوابگاه بود. یکی از همکلاسیهای دبیرستان میم آمده بود بهش سر بزند. پزشکی قبول شده بود. آمده بود ببیند ما که هنر قبول شدهایم اوضاعمان چطور است. شب توی اتاق ما خوابید و قبل از خواب مثل بیشتر شبهای ماه گذشته دربارۀ این حرف زدیم که مکرمه از وقتی آمده تهران خواب نمیبیند.
خانمدکتر گفت: «نورونهای بینایی شبا هم کار میکنن. برای همینه که خواب میبینیم. وقتی نمیبینی یعنی بیکار شدن و ممکنه برن قاتی نورونهای شنوایی یا لامسهت.»
میم گفت: «گوشات بهتر نمیشنوه این روزا؟»
صداها خیلی زیاد بود. نمیتوانستم بگویم بهتر میشنوم یا بیشتر. در خانه فقط صدای مداوم رودخانهای بود که از باغ رد میشد. چند ساعت یک بار صدای سوت قطاری که میآمد روی پل راهآهن، صدای کلاغهای درخت گردو و جیرجیرک سمج درختهای پرتقال. غیر از آنها صدای خواهرم و مادربزرگ. برای تفکیک و اسمگذاری صداهای تهران باید زیادی دقت میکردم. زیادی گوش میدادم.
گفتم: «زیادی میشنوم.»
خانمدکتر ابروهاش را بالا انداخت. سین که تازه پا شده بود، پرسید: «ندیدی؟»
بیست و چند سال گذشته است. نیمچه نویسندهای شدهام. دارم یک قصۀ نوجوان مینویسم. ماجرای پسربچهای است که عوض بیداری توی خواب زندگی میکند. اسمش را گذاشتهام روشن. قصه نیمهکاره مانده. خوابم میآید. پتوی …