داستان «نُه، ده، …، دوازده، سیزده» در ستایش کسانی است که برای این خاک همه هستیشان را دادند؛ همسرشان، فرزندشان و عشقشان. الهه زمانوزیری برای نوشتن این داستان از دنیای پدر همسرش، حسن مرادی وام گرفته است. عموحسن قصه، همان حسن مرادی است که راننده اتوبوس کارخانه قند بوده و در زمان جنگ، با اتوبوسش مجروحان را حمل میکرده؛ با این تفاوت که زمان جنگ بچههایش کوچکتر از آن بودند که جبهه بروند.
پنجمین گور را با دستهام کندم، با چوب و سنگ بیابان. میبینی؟ جا به جا خونِ دلمهبسته کف دستم نشسته است. سر انگشتهام رفتهاند. اول فقط میسوخت. بعد کمکم پوست و گوشت سر انگشتهای رفت. خاک به خورد خونم رفته. با خاک این گورها همخونم الان. با خون من یکی شدهاند. کاری بود که باید میکردم.
حاجی صدام کرد: «عموحسن جَلدی میرسونیشون عقب.» از بالای سر عزیزت بلند شدم. شکمش غرق خون بود. دل و رودهاش را که بیرون بود جمع کرده بودند دوباره توی تنش. اورکت یکی از این بچهها را جِر داده بودند از پشت و پارچه را انداخته بودند روی زخمها. میخواستند نبینمش در این حال. چه فرقی میکرد؟ پسر عزیزدردانهات نا نداشت ناله کند. صورتش مثل آخرین باری که بوسیدیش سهتیغه بود. حالا سفیدتر و روشنتر. خون ازش رفته بود ولی فقط این نبود. حاجی داد زد: «بیست و دو تا مجروح دادم دستت. پاشو عموحسن.» بلند شدم. بار اول فکر کردم بلند شدم. داشتم هنوز قربانصدقه جواد میرفتم. این بار ولی بلند شدم. حاجی زد به بدنه اتوبوسم: «بیمارستان اهواز آمادهباش نشستن تا برسی.»
دنده را زدم دو. پدال گاز را تا ته فشار دادم و درجا، دسته بلند دنده را روی چهار کشیدم. بیاینکه سرم را تکان دهم، پلکهام را بالا دادم و عکس جفتیتان را گوشه آینه مستطیلی جلوم نگاه …