نُه، ده، …، دوازده، سیزده<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

نُه، ده، …، دوازده، سیزده

مجله مدام

۱۱ دقیقه مطالعه

sharebookmark

داستان «نُه، ده، …، دوازده، سیزده» در ستایش کسانی است که برای این خاک همه هستی‌شان را دادند؛ همسرشان، فرزندشان و عشق‌شان. الهه زمان‌وزیری برای نوشتن این داستان از دنیای پدر همسرش، حسن مرادی وام گرفته است. عموحسن قصه‌، همان حسن مرادی است که راننده اتوبوس کارخانه قند بوده و در زمان جنگ، با اتوبوسش مجروحان را حمل می‌کرده؛ با این تفاوت که زمان جنگ بچه‌هایش کوچک‌تر از آن بودند که جبهه بروند.

پنجمین گور را با دست‌هام کندم، با چوب و سنگ بیابان. می‌بینی؟ جا به جا خونِ دلمه‌بسته کف دستم نشسته است. سر انگشت‌هام رفته‌اند. اول فقط می‌سوخت. بعد کم‌کم پوست و گوشت سر انگشت‌های رفت. خاک به خورد خونم رفته. با خاک این گورها هم‌خونم الان. با خون من یکی شده‌اند. کاری بود که باید می‌کردم.

حاجی صدام کرد: «عموحسن جَلدی می‌رسونیشون عقب.» از بالای سر عزیزت بلند شدم. شکمش غرق خون بود. دل و روده‌اش را که بیرون بود جمع کرده بودند دوباره توی تنش. اورکت یکی از این بچه‌ها را جِر داده بودند از پشت و پارچه را انداخته بودند روی زخم‌ها. می‌خواستند نبینمش در این حال. چه فرقی می‌کرد؟ پسر عزیزدردانه‌ات نا نداشت ناله کند. صورتش مثل آخرین باری که بوسیدیش سه‌تیغه بود. حالا سفیدتر و روشن‌تر. خون ازش رفته بود ولی فقط این نبود. حاجی داد زد: «بیست و دو تا مجروح دادم دستت. پاشو عموحسن.» بلند شدم. بار اول فکر کردم بلند شدم. داشتم هنوز قربان‌صدقه جواد می‌رفتم. این بار ولی بلند شدم. حاجی زد به بدنه اتوبوسم: «بیمارستان اهواز آماده‌باش نشستن تا برسی.»

دنده را زدم دو. پدال گاز را تا ته فشار دادم و درجا، دسته بلند دنده را روی چهار کشیدم. بی‌اینکه سرم را تکان دهم، پلک‌هام را بالا دادم و عکس جفتی‌تان را گوشه آینه مستطیلی جلوم نگاه …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۳like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره سوم، زیر مجموعه خیال، مجله مدام منتشر شده است.