قصه از سفر نویسنده به بروجرد و دیدن قبرستان قدیمی شهر و جستوجوی این عبارت در اینترنت شروع میشود: «آدمهای معروف دفنشده در بروجرد». او دنبال زرینکوب، اوستا، محمود صارمی و اینجور اسمها میگردد که اطلاعات ویکیپدیا میخکوبش میکند: شصت و هشت کودک کشتهشده در حمله موشکی به دو مدرسه. بعد خودش را به قبرهای کوچک کنار هم میرساند که روی هر کدام عکس پسربچهای است. این قصه آن روز در قلب نویسنده متولد شد و بعدها برای نوشتنش از تصاویر، فیلمها، خاطرات و مصاحبهها کمک گرفت؛ بهویژه کتاب نیمکتهای سوخته اثر جعفر کاظمی.
احمد دارد میآید. اول زمستان که میرفت گفت برای عید برمیگردد. یک کار خوب در زابل برایش پیدا شده بود. عادت داریم به رفتنش. ساکش را بستم. دو دست لباس کار، یک دست لباس تمیزتر، قوطی وازلین که دستهاش را چرب کند، یک کیسه خردهنان که اگر یکوقت غذایی برای خوردن نداشت گرسنه نماند، چند بسته قرص صرع که توی شهر غریب تشنج نکند و یک خودکار با چند تا کاغذ که اگر شد بدهد کسی براش نامه بنویسد. دویست تومان گذاشت روی طاقچه و گفت: «این خرجی دستت باشه تا دستمزدم رو بگیرم. شب عیدی با دست پر برمیگردم.»
دفعههای قبل روز آمدنش قیمه بار میگذاشتم که دوست دارد. اگر هنوز خرجیمان ته نکشیده بود با گوشت، وگرنه داوود و محمود را میفرستادم قصابی محل دنبه مجانی بگیرند. فاطمه را میسپردم به حوریه تا خانه را سامان بدهم. کارها که روبهراه میشد، دور از چشم بچهها میرفتم جلوی آینه کمی ماتیک میمالیدم به لبهام. دوواق عروسیام را که هنوز نگهش داشتهام مثل چارقد سر میکردم. ساتن قرمز است و دورش شکوفههای سفید دارد. میگفتم زبانم لال اگر احمد این شهرهای دوری که برای کار میرود زنی گرفته باشد با دیدن من و …