نوشتههای لوییجی پیراندللو حاصل تجربههای شخصی اوست و درونمایه آثارش بیشتر برداشتهای رئالیستی از زندگی در ایتالیاست؛ بهخصوص زادگاهش سیسیل. او نویسندهای است که به درون و روح شخصیتهایش میپردازد. «جنگ» را پیراندللو در زمان ایتالیای موسولینی نوشته. در این داستان هریک از شخصیتها دیدگاهی متفاوت در مواجهه با پدیده جنگ دارند و در این بین دیدگاه غالب در هم میشکند و در مواجهه با واقعیت جنگ فرومیپاشد.
مسافرانی که از رُم با قطار سریعالسیر شب حرکت کرده بودند، باید تا طلوع آفتاب در ایستگاه کوچک فابریانو توقف میکردند تا سفرشان را با یک قطار محلی کوچک و قدیمی که از سالمونا به خط اصلی راهآهن وصل میشد، ادامه دهند.
هنگام طلوع خورشید، در یک واگن درجهدو با هوای خفه و دودآلود، پنج مسافر تتمه شب را سپری میکردند. زنی تنومند که بسیار سوگوار و غمگین به نظر میرسید و تقریباً به یک بقچه بزرگ و بدقواره میمانست، همانطور که آهسته قدم برمیداشت، هنهنکنان داخل واگن شد. شوهرش، مردی لاغراندام و ریزهمیزه که در برابر هیکل زنش خیلی ضعیف و ناتوان مینمود، با چهرهای بینهایت رنگپریده و گچی و چشمهایی کوچک که برق میزدند، همسرش را همراهی میکرد. مرد در جمع دیگر مسافران، خجالتی و معذب به نظر میرسید.
وقتی بالاخره سر جایشان نشستند، مرد از دیگر مسافران که به همسرش کمک کرده بودند و جای کوچکی در کوپه برایش باز کرده بودند، مؤدبانه تشکر کرد. بعد بهطرف همسرش سر چرخاند و در حالیکه زنش سعی میکرد یقه کتش را کمی شل کند و آن را بخواباند، از او پرسید: «حالت خوبه عزیزم؟» زن بهجای اینکه جواب شوهرش را بدهد، دوباره یقه کتش را تا روی چشمهایش بالا کشید و صورتش را در آن پنهان کرد. مرد لبخندی غمگین به لب آورد و …