مجید قیصری از موقعیتی نوشته که فقط کمی از آن را دیده، شنیده و خوانده است. حتی در آن موقعیت حضور هم نداشته. از قهرمان داستانش هم جز چند عکس و فیلم چیزی ندیده. همین باعث میشود که پس از خواندن داستانش به افتخار هنرمندی و استادی او در نویسندگی کلاه از سر برداریم. او کلمات را کنار هم چفت کرده تا بتوانند بار سنگین شخصیت اصلی را تحمل کنند.
«گویند: آن خدایی که هر چیزی را به سخن میآورد و شما را نخستین بار بیافرید و به او بازگشت مییابید، ما را به سخن آورده است.»
سوره فصلت، آیه ۲۱
۱
چشمانتظار بودیم ما، چشمانتظار برگشتن دختر خانه و خانوادهاش که صدای پا شنیدیم. آرزو میکردیم که آنها برگردند تا نسیم روز بوزد و سایهها بگریزند. صدا، تقتق صدای پاشنهبلند کفش مادری که از مهمانی یا دختری که از مدرسه بازگردد، نبود. انتظار ما را تلخ و کدر کرده بود. همانطور که برای هر چیزی زمانی است و هر مطلبی را زیر آسمان وقتی است.[۱] حالا وقت بازگشت دختر خانه بود، اینطور آرزو میکردیم ما. صدایی که از راهپلههای آوارشده بیاید، شنیدنی نیست. صدای خردهشیشهها، گچ ریخته بر سنگ مرمر که قرچقرچ کند زیر پا. بهآهستگی. با فاصله، نه بهتندی و بازیگوشانه. این ندای آمدن دختر نبود. دختر بوی سبکی و بازیگوشی میداد. دختری که تا بود برای مادرش، برای پدرش شیطنت میکرد، شکلک خرگوش و سگ کودن درمیآورد و میخندیدیم و خوشحال بودیم ما. برای نور آفتاب پشت پرده دلمان تنگ شده. قدر ندانستیم ما. حالا صدای پایش، خندیدنش، آرزو شده برای ما. دختر با لباس تور سفیدصورتی که میپوشید عروسی میشد نوبالغ که ما را یاد جشن و سرور عید فطر میانداخت. از پس یک ماه گرسنگی و روزهداری، شادی میآمد.
از وقتی که رفته، رفتند، جای صدای خنده ریز و …