فاطمهسادات موسوی از رابطه پدردختریاش نوشته. پدری رزمنده که در کنار جنگاوریها، دلاوریها و قهرمانیها، همیشه سوغات دیگری هم برای دخترش همراه داشته است: غیاب. غیاب پدری رزمنده که برای دخترش تجربه منحصربهفردی را میسازد.
«روح القدس هم روح پدر است، هم روح پسر و این دو را به محبت پیوند میدهد.»
آگوستین قدیس
بابا ازم پرسید: «خیالم راحت باشه؟ راه برگشتن به خونه رو یاد گرفتی؟» با صدای ماغ کشیدن گاومیشی که جلوتر از بقیه گله دمش را تاب میداد، خودم را چسباندم به کت فاستونی سرمهایرنگش. عقبتر راه میرفتم و از او به عنوان سپر انسانی استفاده میکردم. جواب بابا را با صدای نفسهای منقطع و لرزانم دادم. برای اینکه شرایط پیشآمده را طبیعی جلوه بدهد، زد زیر خنده و گفت: «کاری به کارت ندارن. اینجا دیگه باید بهشون عادت کنی.» سرِ صبحی کوچهها خالی از آدمیزاد بودند. گاومیشها اما چندتا چندتا همه جا پرسه میزدند و کنار هر خانهای تاپالهای رها میکردند. برای من شاخهای سفید و منحنیشکلی که زیادی تیز به نظر میرسیدند، ترسناکترین اعضای بدن آن پستانداران غولپیکر بودند. پاهای لاغرشان را که میگذاشتند توی چالههای گندآب، مگسها دستهدسته جست میزدند سمت چاله دیگر. مقنعه سفیدم را مچاله کردم و گرفتم جلوی دماغم. چیزی نمانده بود عق بزنم و توی راه مدرسه، کار دست بابا بدهم. آنقدر دستش را توی گرمای آفتاب داغ جنوب فشار داده بودم که دست هر دو تامان مرطوب شده بود.
نیمه مهرماه سال ۷۷ همراه بابا وارد مدرسه درندشت جدید شدیم. دور تا دور حیاط پر از کلاسهایی بود که صدای دادوفریاد معلمها از آن شنیده میشد. بهخاطر شغل بابا هر سال دانشآموز یک مدرسه بودم. تا میآمدم روابط دوستانهای بسازم و جای پایم را سفت کنم، …