حسین قسامی رمانی دارد به اسم موصل بدون پریچهر. ماجرای مرد جوانی که برای یافتن عشقش پریچهر راهی دیاری جنگزده میشود. قسامی برای نوشتن این رمان، سفری داشته به عراق و در روایت پیش رو از واقعیت موجههاش با جنگ نوشته است.
آمدآمدِ سیاهپوشان سَربُر در موصل بود که ویر نوشتن قصهای به جانم افتاد. آن قصه البته همین رمان موصل، بدون پریچهر است که حالا چاپ سومش در نشر چشمه درآمده. میخواستم آن همه دهشت را هر طور که هست روی کاغذ بیاورم، که مرگ ـ آن مرگهای بدیع ـ را بنویسم، و امید را، اگر هست. یک پنجشنبهشب تابستان بود و هوا گرم گرم. از خانه بیرون آمدم و چرخی توی خیابان زدم بلکه «آن» قصه از جایی که نمیدانستم کجاست سر برسد، که نرسید. میدانستم و نمیدانستم. یکدفعه به خودم آمدم، دیدم ایستادهام مقابل دفتر بلیتفروشی. بیحسابوکتاب رفتم داخل و گفتم: «یه بلیت برا اهواز.»
همان فرداش راهی شدم. اتوبوس یک اسکانیای عهد بوق بود و مثل پیرمردی که روزی دو پاکت وینستون لایت دود میکند، خسخسکنان و بیرمق راه میرفت. بغلدستیام یک سرباز بود و پشت سرم یک نفر کشاورز و آن طرفتر پیرزنی که از زیارت مشهد برمیگشت. اینها را بهواسطه گفتوگوهایی که گاهوبیگاه درمیگرفت شناخته بودم. کشاورز که موی جوگندمی و چانه پهنی داشت بیش از بقیه اهل صحبت بود. گاه میدیدی حتی با دو صندلی جلوتر یا عقبتر مشغول حرف زدن شده. میانسال بود و یک خال گوشتی کنار دماغ داشت که از وسطش مو روییده بود. یک بار وقتی چشم تو چشم شدیم بهش گفتم: «ببخشید شما میدونی چطور از اهواز میشه رفت اون ور؟» یکدفعه حالتی آمد توی چهرهاش که بیشباهت به ریشخند نبود. گفت: «ها که میدونُم. ولی بهت نمیگُم.» پیدا بود میخواهد سر حرف را وا کند. …