
جانک — مادرم که مُرد، لباسهایش را از تنش بیرون آوردم. شکمش گرد و ورآمده بود و سینه های رنگ پریدهاش بالای آن بیرون زده بود. دستهایش از جای سوزن آمپول های جورواجور کبود بود، سوزن آمپولهای بیرنگ و سوزن آمپولهایی که فقط در اختیار پرستارها بود و سوزن های دیگر که مدام در پوست شفافِ دست یا پوست نرم و ابریشمیِ مچ او فرو میرفت و با نوارچسب محکم میشد. هیچ کدام از آن سوزنها کمکی به او نمیکرد. دست کرختش را بلند کردم. نمیخواست به دستی دیگر بپیوندد. پوستش خشک و ترک خورده و سوراخ سوراخ بود. وقتی مُرد پرستار برای همیشه سوزن را بیرون کشید. ولی من میخواستم آن سوزن را پس بگیرم و عاقبت هم گرفتم.
روزی که گفتند مادرم به سرطان مبتلا شده سراپا سبز پوشیده بودم، شلوار سبز، پیراهن سبز و پاپیون سبز به موهایم. این لباسها را مادرم برایم دوخته بود. چندان دوست نداشتم همه چیزم یک رنگ باشد، اما بههرحال برای رفتن به کلینیک مایو آنها را تنم کردم. شاید یکجور توبه، یک جور نذر یا طلسم بود. یک صندلی چرخدارِ خالی پیدا کردیم و من سوار شدم و مسابقه گذاشتیم و طولِ راهرو را چرخ زدیم. سرطان، در آن مرحله، جای نگرانی نداشت. مادرم ۴۵ ساله بود. سرحال، زیبا و، بعدها که با خودم فکر میکردم، سرزنده به چشم می آمد. ما تنها بودیم، من و مادرم. دیگران هم بودند، ناپدری ام متحیر بود و مشغول کارهایش؛ پدربزرگ و مادربزرگم پای تلفن منتظر بودند ببینند آیا تشخیص درست بوده و احیاناً تومورشناسِ شهر دلوث اشتباه کرده یا نه. اما حالا، مثل قبل، مثل همیشه، من و مادرم تنها بودیم. در آسانسور که روی صندلی چرخدار نشسته بود، با دستش شلوارم را آهسته بهطرف خودش کشید. پارچۀ آن را با نگاهی مالکانه میان انگشتانش گرفت و گفت …