وقتی به هروئین فکر می‌کنم کسی را به خاطر می‌آورم که عمیقا دوستش داشتم<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

وقتی به هروئین فکر می‌کنم کسی را به خاطر می‌آورم که عمیقا دوستش داشتم

دربارۀ روزهای غم ‌انگیز مرگ مادر و اعتیاد به هروئین

فصلنامه ترجمان علوم انسانی

۲۲ دقیقه مطالعه

sharebookmark
وقتی به هروئین فکر می‌کنم کسی را به خاطر می‌آورم که عمیقا دوستش داشتم

جانک — مادرم که مُرد، لباس‏هایش را از تنش بیرون آوردم. شکمش گرد و ورآمده بود و سینه‏ های رنگ ‏پریده‌اش بالای آن بیرون زده بود. دست‏هایش از جای سوزن‏ آمپول‏ های جورواجور کبود بود، سوزن آمپول‏های بی‏رنگ و سوزن آمپول‏هایی که فقط در اختیار پرستارها بود و سوزن‏ های دیگر که مدام در پوست شفافِ دست یا پوست نرم و ابریشمیِ مچ او فرو می‏رفت و با نوارچسب محکم می‏شد. هیچ‏ کدام از آن سوزن‏ها کمکی به او نمی‏کرد. دست کرختش را بلند کردم. نمی‏خواست به دستی دیگر بپیوندد. پوستش خشک و ترک خورده و سوراخ‏ سوراخ بود. وقتی مُرد پرستار برای همیشه سوزن را بیرون کشید. ولی من می‎‏خواستم آن سوزن را پس بگیرم و عاقبت هم گرفتم.

روزی که گفتند مادرم به سرطان مبتلا شده سراپا سبز پوشیده بودم، شلوار سبز، پیراهن سبز و پاپیون سبز به موهایم. این لباس‏ها را مادرم برایم دوخته بود. چندان دوست نداشتم همه ‏چیزم یک رنگ باشد، اما به‌هرحال برای رفتن به کلینیک مایو آن‏ها را تنم کردم. شاید یک‏جور توبه، یک‏ جور نذر یا طلسم بود. یک صندلی چرخ‏دارِ خالی پیدا کردیم و من سوار شدم و مسابقه گذاشتیم و طولِ راهرو را چرخ زدیم. سرطان، در آن مرحله، جای نگرانی نداشت. مادرم ۴۵ ساله بود. سرحال، زیبا و، بعدها که با خودم فکر می‏کردم، سرزنده به چشم می ‏آمد. ما تنها بودیم، من و مادرم. دیگران هم بودند، ناپدری ‏ام متحیر بود و مشغول کارهایش؛ پدربزرگ و مادربزرگم پای تلفن منتظر بودند ببینند آیا تشخیص درست بوده و احیاناً تومورشناسِ شهر دلوث اشتباه کرده یا نه. اما حالا، مثل قبل، مثل همیشه، من و مادرم تنها بودیم. در آسانسور که روی صندلی چرخ‏دار نشسته بود، با دستش شلوارم را آهسته به‌طرف خودش کشید. پارچۀ آن را با نگاهی مالکانه میان انگشتانش گرفت و گفت …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۵۹like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۲۴ فصلنامه ترجمان علوم انسانی (پاییز ۱۴۰۱) منتشر شده است.