حالوهوای عید که نزدیک میشود، یاد مامان میافتم. دردی کوچک مثل یک شهاب زودگذر از وسط قلبم میگذرد و خیلی زود پی کارش میرود. این روزهای نزدیک به عید بازیاش گرفته این قلب بازیگوش. دارد خودی نشان میدهد. هروقت حرف مامان میشود، شیرینکاریاش گل میکند. هشت سالی هست که دیگر نیست و انگار هست؛ مامان را میگویم، حرفهایش، خاطراتش، حتی طنین صدایش هنوز در حافظه من مانده. عید امسال، بابا هم دیگر کنارمان نیست.
از وقتی خودم را شناختم و یادم میآید سفره هفتسین و عید برای خانواده ما محترم بود. مامان هرسال چند ساعت مانده به سال نو، سفره هفتسینش را با سلیقه یک زن اصیل ایرانی میچید. با همان صندلهای سفیدش از اینطرف به آنطرف میرفت و سفره را با وسایلی که …