دوربرگردان<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

دوربرگردان

مجله مدام

۱۸ دقیقه مطالعه

sharebookmark

زندگی، داستان انتخاب است. انتخاب‌های کوچک و بزرگی که لحظه به لحظه همراه ما هستند. انتخاب‌هایی که مسیر عمر و زندگیمان را تغییر می‌دهند و از بین بی‌شمار زندگی ممکن پیش‌ رو، به یک و تنها یک مسیر منتهی خواهند شد. «دوربرگردان» داستان انتخاب است. داستان زندگی. گاهی باید ایستاد، تصمیم گرفت و شجاعانه دور زد.

دوچرخه خاکی را تکیه داد به صندوق‌های سیاه پلاستیکی‌ پشت نیسان. دست‌ها را تکاند: «خِیلِه وِر زِمی زِدیا.» آخرین باری که زمین ‌خوردم عین همین را سمیرا گفت. این بار از شنیدنش دردم نیامد. بلند خندیدم: «نمی‌دونین خودم رو چند بار زمین زده نامرد.» کولر ماشین خراب بود. دستگیره شیشه را از روی داشبورد برداشت و دستم داد. باد داغ خورد به صورتم. چرخیدم طرف ایوب. آفتاب خودش را انداخته بود توی بغلم. دست کشیدم به چرم سیاه دور فرمان. حلقه دست‌هایش را دور فرمان تنگ کرد: «کارِ دسته. اعظم اِز صُب تا غروب دُو پا بُودِه تا وَردوختِه.» تا از اعظم حرف میزد مردمک چشم‌هایش شبیه تیلههای سبز و آبی میشد که توی نور آفتاب بگیری. ایوب یک بار دیگر تعارفم‌ می‌کرد با سر می‌رفتم برای دیدن اعظم. این‌قدر تعریف کرد که تشنه دیدن زنی نانوا بودم وقتی پشت تنور نانوایی ایستاده است. دنده را پنج کرد. از کامیون نارنجی که تا نیمه رویش خاک و گل بود سبقت گرفت. سرش را با زاویه سی درجه چرخاند طرفم. نگاهش به صدم ثانیه هم نرسید. دنده را چهار کرد: «شِمام عین خُوورُم. غیرِ اِز اُور هیچکِر نِدِروم.» خط‌های پیشانی‌، عمق خط لبخند و افتادگی سرشانه‌ها می‌گفت پنجاه سال دارد اما به قول خودش چل‌چلی را تازه شروع کرده بود. تا برسیم گناباد یا از اعظم گفت یا شاطری نانوایی. تازه چند ماه پیش افتتاح شده بود. قول گرفت یک ‌روز بروم خِیبَری هم اعظم را …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره دوم، زیر مجموعه خیال، مجله مدام منتشر شده است.