آواز زَنجَره‌ها | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

آواز زَنجَره‌ها

مجله مدام

۱۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark

جنگل همیشه مبهم بوده؛ جادویی، رازآلود و گاهی ترسناک. ما فقط وقتی به درک درستی از جنگل می‌رسیم که در آن تنها باشیم. تنها بودن در جنگل، آدم را مقابل خودش می‌شکند. انگار که با خودِ خودمان روبه‌رو شده‌ایم. چه ‌بسا این رازآلودی و وهمناکی، از جایی درون خودمان به بیرون سرایت می‌کند.

راه زیادی به نقطه قرمز روی نقشه باقی نمانده است. هوای دم‌کرده اردیبهشت نفس را می‌گیرد. پوسته‌های خشک و ورآمده روی لبم را با دندان می‌جوم. خشکی دهان و درد، سرعتم را کم می‌کند. پاهایم دیگر جان ندارند. تازگی‌ها دارم معنی جان نداشتن را می‌فهمم. قبل از این، کارگرها و همکارها یک خانم‌مهندس می‌گفتند، صد تا خانم‌مهندس از دهان‌شان شرّه می‌کرد. آن‌قدر که ساختمان‌های نیمه‌کاره را بالا و پایین رفته بودم و آخ نگفته بودم. حالا اما درد که می‌آید دیگر خودم نیستم. سر می‌چرخانم به اطراف و کُنده‌ای پیدا می‌کنم برای نشستن. کوله زرشکی‌ام لایِ انبوه برگ‌های خشک روی زمین آرام می‌گیرد. بطری آب را از کوله می‌کشم بیرون. چند قلپ آب می‌خورم. به کوله‌ نگاه می‌کنم. به همراه همیشگی‌ام در این سال‌ها. درد پیشروی می‌کند. در هجوم درخت‌های توسکا و بلوط تنها می‌شوم. خط سیاهی از مورچه‌ها بلوطی را دوره کرده‌اند. کوله‌ کنار دانه بلوط نشسته و بزم‌شان را به هم زده است. مورچه‌ها تند و یک‌نفس می‌دوند. شبیه من در همه این سال‌ها.

یکدفعه دل جنگل می‌گیرد. باد شمالی کار خودش را کرده. آسمان مثل من دنبال بهانه است. ابرها خوشه‌های نور را از لای شاخ‌وبرگ درخت‌ها جمع می‌کنند. سرم را بالا می‌برم. شاخه‌های درهم‌رفته درخت‌ها آسمان را پوشانده‌اند. کاش مثل دفعات قبل پیشنهاد زهره را رد کرده بودم.

«چرا به جنگل‌گردی فِک نمیکنی؟ اون‌دفه هم بِت گفتم دیگه. اون دختره …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۲۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره دوم، زیر مجموعه خیال، مجله مدام منتشر شده است.