جلدآبی | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

جلدآبی

مجله مدام

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

سه ‌ساعت از بامداد گذشته بود. برخلاف روزها و شب‌های دیگری که در آن خانه گذرانده بودم، هیچ صدایی از کوچه نمی‌آمد؛ حتی خِش‌خِش جاروی پیرمرد. تخت من درست زیر پنجرۀ اتاق بود و اهالی کوچه‌ای که در آن زندگی می‌کردیم، همیشه بهانه‌ای برای سروصدا داشتند. پنج‌ ساعت بعد قرار بود خاور بیاید و وسایل را به خانۀ جدید ببرد. دوازدهمین اثاث‌کشی‌مان بود. کتاب‌هایم بیست‌ و پنج کارتُن شده بودند. خودم را برای طعنه‌های کارگران آماده کرده بودم. در اثاث‌کشی قبلی که فقط نوزده کارتُن کتاب بود، یکی‌شان گفت: «اگه یه پیانو و دو تا یخچال داشتین، به‌اندازۀ این کتابا خسته‌مون نمی‌کرد.» سرِ شب که لامپ اتاق را باز می‌کردم، احتمال نمی‌دادم که بی‌خواب شوم. گوشی‌ام دَه درصد شارژ …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۹like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره دوم، زیر مجموعه واقعیت، مجله مدام منتشر شده است.